شاعر: صائب
سیاه روی عقیق از جدایی یمن است
کبود چهره یوسف ز دوری وطن است
ز پرتو دل روشن چو شمع در فانوس
همیشه خلوت من در میان انجمن است
ز تهمت است چه اندیشه پاکدامن را؟
که صبح صادق یوسف ز چاک پیرهن است
اگر حیات ابد خواهی از سخن مگذر
که آب خضر نهان در سیاهی سخن است
ز مرگ، روز هنرور نمی شود تاریک
که برق تیشه چراغ مزار کوهکن است
برون میار سر از کنج خامشی زنهار
که در گداز بود شمع تا در انجمن است
سفینه اش به سلامت نمی رسد به کنار
به چار موجه صحبت دلی که ممتحن است
ز بس که مرده دل افتاده ای نمی بینی
که چهره تو ز موی سفید در کفن است
به آب خضر تسلی نمی شود صائب
دهان سوخته جانی که تشنه سخن است
زمین
هنوز آن رخ چون ماه پیش چشم من است
شکنج جانم ازان زلف در هم و شکن است
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 327
نهفته سیم به زیر قبا که این بدن است
گرفته برگ سمن را به بر که پیرهن است
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 142
بلند نام نگردد کسی که در وطن است
ز نقش ساده بود تا عقیق در یمن است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1723
فارسی متن کا ماخذ: گنجور