صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عراقی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 25 - ایضاله

قصیدهٔ شمارهٔ 25 - ایضاله

شاعر: عراقی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

قافیہ: انی

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 38

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

دلا در بزم عشق یار، هان، تا جان برافشانی

که با خود در چنان خلوت نگنجی، گر همه جانی

22

چو گشتی سر گران زان می، سبک جان برفشان بر وی

که در بزم سبک روحان نکو نبود گران جانی

33

تو آنگه زو خبر یابی که از خود بیخبر گردی

تو آنگه روی او بینی که از خود رو بگردانی

44

بدو آن دم شوی زنده که جان در راه او بازی

ازو داد آن زمان یابی که از خود داد بستانی

55

بدو او را چو خواهی دید، پس دیده چه می‌داری؟

بدو چون زنده خواهی ماند پس جان را چه می‌مانی؟

66

به روی او برافشان جان و دیده در ره او باز

تو را معشوق آخر به که مشتاقی و پژمانی

77

مشو چون گوی سرگردان، فگن خود را درین میدان

رساند خود تو را چوگان به جولانگاه سلطانی

88

همای عشق اگر یک ره تو را در زیر پر گیرد

نه سدره‌ات آشیان آید، نه از فردوس وامانی

99

نشین با خویشتن، برخیز و در فتراک عشق آویز

مگر خود را ز دست خود طفیل عشق برهانی

1010

ز بهر راحتت تن را مرنجان جان، نکو نبود

که جان را در خطر داری و تن را در تن آسانی

1111

تو خود انصاف ده آخر، مروت کی روا دارد؟

ستوری را شکرخایی و طوطی را مگس رانی؟

1212

درین وحشت سرا امنی نخواهی یافتن هرگز

درین محنتکده روحی نخواهی دید، تا دانی

1313

چو عیسی عزم بالا کن، برون بر جان ازین پستی

میا اینجا، که خر گیرند دجالان یونانی

1414

ولی بی‌عون ربانی مرو در ره، که این غولان

بگردانند از راهت به تخییلات نفسانی

1515

برون از شرع هر راهی که خواهی رفت گمراهی

خلاف دین هر آن علمی که خواهی خواند شیطانی

1616

ز صرافان یونانی دغل مستان، که قلابند

ندارند قلبشان سکه ز دارالضرب ایمانی

1717

تو را دل لوح محفوظ است و علم از فلسفی گیری؟

تو را خورشید همسایه، چراغ از کوچه گیرانی؟

1818

دلت آیینهٔ غیب است و هر دانا درو بینی

طلسم عالم جسمی و گنج عالم جانی

1919

ور از خورشید وجدانی شود چشم دلت روشن

نه روی آن و این بینی، نه نقش این و آن خوانی

2020

به شب در آب نتوان دید عکس انجم و افلاک

ولی در روز بنماید ز تاب مهر نورانی

2121

ازین معنی حقیقت بین نظر بر هر چه اندازد

همه انوار حق بیند، نبیند صورت فانی

2222

چنین دولت تو را ممکن، تو از بی‌دولتی دایم

چو دونان مانده اندر ره، اسیر نفس شهوانی

2323

هوای دنیی دون را تو از بی‌همتی مپسند

که وامانی به مرداری درین وادی ظلمانی

2424

چه بینی سبزه دنیا؟ که چشم جان کند خیره

تماشای دل خود کن، اگر در بند بستانی

2525

دلی تا باشد اصطبل ستور و گلخن شیطان

نیابد از مشام جان نسیم روح ریحانی

2626

اگر خواهی که این گلخن گلستانی شود روشن

میان دربند روز و شب عمارت را چو بستانی

2727

اگر شاخ وفا بینی ز دیده آب ده او را

وگر خار جفا بینی بزن راه پشیمانی

2828

بروب از صحن میدانش صفات نفس بدفرمان

برآور قصر و ایوانش به ذکر و شکر یزدانی

2929

مراعات زمین دل بدین سان گر کنی یک چند

گلستانی شود روشن نظاره‌گاه اخوانی

3030

درو از مشرب عرفان روان صد چشمهٔ حیوان

درو از منبع اخلاق جاری هم دو صد خانی

3131

کشیده طوبی ایمان سر از طاعت به علیین

غصونش پرتو احسان، ثمارش ذوق وجدانی

3232

فروزان از سر هر غصن صد قندیل در میدان

نمایان نور هر قندیل خورشیدی درخشانی

3333

خرد در صحن بستانش کمر بسته به فراشی

ملک بر قصر ایوانش ادا کرده ثنا خوانی

3434

ز یک سو طوطی اذکار خندان از شکر خایی

ز یک سو بلبل اسرار نالان از خوش الحانی

3535

نوای بلبل اسرار کرده عقل را بیدار

که: آخر در چنین گلزار خاموش از چه میمانی

3636

به عشرتگاه مستان آی، اگر عیش ابد خواهی

به نزهتگاه جانان آی، اگر جویای جانانی

3737

شراب از دست جانان خور، چه نوشی از کف رضوان؟

بساط بزم رحمن بین، چه بینی بزم رضوانی؟

3838

بساط وصل گسترده، سماط عشرت افکنده

به جام شوق در داده شراب ذوق حقانی

3939

نموده شاهد معنی جمال از پردهٔ صورت

ز چشم خویش کرده مست جان انسی و جانی

4040

ز بهر نقل سرمستان ز لب کرده شکرخایی

برای چشم مشتاقان ز رخ کرده گل‌افشانی

4141

روان کرده لب ساقی لبالب جام مشتاقی

حضورش کرده در باقی حدیث نفس انسانی

4242

عنایت گفته با همت که: اندر منزل اول

چه دیدی؟ باش تا بینی جمال منزل ثانی

4343

چه شینی در گلستانی؟ که دارد حد و پایانی

چه خوش باشی به بستانی؟ چو طاووس گلستانی

4444

هزار و یک مقام آنجا، اگر چه بگذری، لیکن

ز حد جملهٔ اسما تجاوز کرد نتوانی

4545

تجلی صفات آنجا گرت صد نقش بنماید

تو را یک رنگ گرداند، ببینی روی یکسانی

4646

گهت از لطف بنوازد، گهت از قهر بگدازد

گهی از بسط خوش باشی، گهی از فیض پژمانی

4747

گهی از انس ، همچون برق، خوش خندی درین گلزار

گه از هیبت، بسان ابر، اشک از دیده بارانی

4848

بساط رسم را طی کن، براق وهم را پی کن

تو را عز خدایی بس، که دل در بند فرمانی

4949

برون شو ز آشیان جان، مکن منزل درین بستان

نگیرد در قفس آرام سیمرغ بیابانی

5050

مشعبد باز وقت اینجا دمی صد مهره غلتاند

تو بر نطع مراد او ازان چون مهره غلتانی

5151

ورای بوستان دل یکی صحراست بی‌پایان

به پای جان توان رفتن در آن صحرای حیرانی

5252

در آن صحرا شو و می‌بین ورای عرش علیین

سرا بستان قدسی و بهشت آباد سبحانی

5353

فضایی سر بسر انوار از سبحات قیومی

ریاضی سر بسر گلزار از نفحات ربانی

5454

ز آثار غبار او منور چشم گردونی

ز ازهار ریاض او معطر جان روحانی

5555

حضور اندر حضور آنجا نهان اطوار در انوار

ظهور اندر ظهور آنجا عیان اسرار کتمانی

5656

ازل آنجا ابد بینی، ابد آنجا ازل یابی

ز نور تابش کیسان ببینی تاب کیسانی

5757

بخود نتوان رسید آنجا، ولیکن گر شوی بیخود

از آن اوج هوا می‌پر به بال و پر وجدانی

5858

هزاران ساله ره می‌بر، به یک پرواز در یکدم

همی کن کار صد ساله درین یکدم به آسانی

5959

چه حاجت خود تو را آنجا به سیر و طیر چون کونین؟

همه در قبض تو جمعند و تو در قبض ربانی

6060

ببینی هر چه هست و بود و خواهد بود در یکدم

بدانی آنچه می‌بینی، ببینی آنچه می‌دانی

6161

کند چشم تو کار گوش، گوشت کار چشم آنجا

تنت رنگ روان گیرد، روانت رنگ جسمانی

6262

بنور لم یزل بینی جمال لایزالی را

به علم سرمدی دانی همه اسرار پنهانی

6363

وگر موج محیط او رباید خود تو را از تو

نه از آتش ضرر یابی و نی از آب تاوانی

6464

نه از حد و نه از قید و نه از وصل و نه از هجران

نه از درد و نه از درمان، نه از دشوار و آسانی

6565

تو را چون از تو بستاند، نمانی، جمله او ماند

تو آنگه خواه انالحق گوی و خواهی گوی سبحانی

6666

عجب نبود درین دریا، گر آویزی به زلف یار

غریق بحر در هر چیز، آویزد ز حیرانی

6767

چو با بحر آشنا گشتی شدی از خویش بیگانه

چو آن زلفت به دست آمد برستی از پریشانی

6868

گرت چوگان به دست آمد ربودی گوی از میدان

ورین ملکت مسلم شد، بزن نوبت که سلطانی

6969

وگر پیش آمدت جبریل مپسندش به جادویی

وگر زحمت دهد رضوان رها کن تو به دربانی

7070

وگر خواهی که دریانی، به عقل این رمز را، نتوان

که اندر ساغر موری نگنجد بحر عمانی

7171

عراقی، گر کنی ادراک رمز اهل طیر و سیر

چه دانی منطق مرغان؟ نگردی چون سلیمانی

7272

تو را آن به که با جانان ثنا گویی سنایی را:

مسلمانان، مسلمانان، مسلمانی، مسلمانی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

که برد از من بی‌دل بر جانان خبری؟

یا که آرد ز نسیم سر کویش اثری؟

عراقی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 24 - در مدح شیخ حمیدالدین

اگلی نظم

ای باد برو، اگر توانی

برخیز سبک، مکن گرانی

عراقی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 26 - ایضاله

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

مسلمانان، گرفتارم به دست نامسلمانی

ازین دیوانه بدمستی و بدخویی و نادانی

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1963

به دل دارم چو شمع از شعله‌های آه سامانی

مرتب کرده‌ام از مصرع برجسته دیوانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2761

به عزم بسملم تیغ‌ که دارد میل عریانی

که در خونم قیامت می‌کند ناز گل افشانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2763

تبسم قابل چاکی نشد ناموس عریانی

خجل کرد آخر از روی جنونم بی‌گریبانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2764

تنش را پیرهن چون‌گل دمید افسون عریانی

قبای لاله‌گون افزود بر رنگش درخشانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2765

در آن محفل ‌که الفت قابل زانوست پیشانی

گریبان دامنیها دارد و دامن گریبانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2766

ز پیراهن برون آ، بی شکوهی نیست عریانی

جنون کن تا حبابی را لباس بحر پوشانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2769

ز عریانی جنون ما نشد مغرور سامانی

توان دست از دو عالم برد اگر باشد گریبانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2771

شهیدان وفا را درس دیداری ست پنهانی

سواد حیرتی دارد بیاض چشم قربانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2772

قدح پیمای زخمم در هوای آب پیکانی

به طبع آرزویم‌، تر دماغی کرده توفانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2774

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور