صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عراقی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 25 - ایضاله

قصیدهٔ شمارهٔ 25 - ایضاله

شاعر: عراقی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

قافیہ: انی

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 38

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
1

دلا در بزم عشق یار، هان، تا جان برافشانی

که با خود در چنان خلوت نگنجی، گر همه جانی

2

چو گشتی سر گران زان می، سبک جان برفشان بر وی

که در بزم سبک روحان نکو نبود گران جانی

3

تو آنگه زو خبر یابی که از خود بیخبر گردی

تو آنگه روی او بینی که از خود رو بگردانی

4

بدو آن دم شوی زنده که جان در راه او بازی

ازو داد آن زمان یابی که از خود داد بستانی

5

بدو او را چو خواهی دید، پس دیده چه می‌داری؟

بدو چون زنده خواهی ماند پس جان را چه می‌مانی؟

6

به روی او برافشان جان و دیده در ره او باز

تو را معشوق آخر به که مشتاقی و پژمانی

7

مشو چون گوی سرگردان، فگن خود را درین میدان

رساند خود تو را چوگان به جولانگاه سلطانی

8

همای عشق اگر یک ره تو را در زیر پر گیرد

نه سدره‌ات آشیان آید، نه از فردوس وامانی

9

نشین با خویشتن، برخیز و در فتراک عشق آویز

مگر خود را ز دست خود طفیل عشق برهانی

10

ز بهر راحتت تن را مرنجان جان، نکو نبود

که جان را در خطر داری و تن را در تن آسانی

11

تو خود انصاف ده آخر، مروت کی روا دارد؟

ستوری را شکرخایی و طوطی را مگس رانی؟

12

درین وحشت سرا امنی نخواهی یافتن هرگز

درین محنتکده روحی نخواهی دید، تا دانی

13

چو عیسی عزم بالا کن، برون بر جان ازین پستی

میا اینجا، که خر گیرند دجالان یونانی

14

ولی بی‌عون ربانی مرو در ره، که این غولان

بگردانند از راهت به تخییلات نفسانی

15

برون از شرع هر راهی که خواهی رفت گمراهی

خلاف دین هر آن علمی که خواهی خواند شیطانی

16

ز صرافان یونانی دغل مستان، که قلابند

ندارند قلبشان سکه ز دارالضرب ایمانی

17

تو را دل لوح محفوظ است و علم از فلسفی گیری؟

تو را خورشید همسایه، چراغ از کوچه گیرانی؟

18

دلت آیینهٔ غیب است و هر دانا درو بینی

طلسم عالم جسمی و گنج عالم جانی

19

ور از خورشید وجدانی شود چشم دلت روشن

نه روی آن و این بینی، نه نقش این و آن خوانی

20

به شب در آب نتوان دید عکس انجم و افلاک

ولی در روز بنماید ز تاب مهر نورانی

21

ازین معنی حقیقت بین نظر بر هر چه اندازد

همه انوار حق بیند، نبیند صورت فانی

22

چنین دولت تو را ممکن، تو از بی‌دولتی دایم

چو دونان مانده اندر ره، اسیر نفس شهوانی

23

هوای دنیی دون را تو از بی‌همتی مپسند

که وامانی به مرداری درین وادی ظلمانی

24

چه بینی سبزه دنیا؟ که چشم جان کند خیره

تماشای دل خود کن، اگر در بند بستانی

25

دلی تا باشد اصطبل ستور و گلخن شیطان

نیابد از مشام جان نسیم روح ریحانی

26

اگر خواهی که این گلخن گلستانی شود روشن

میان دربند روز و شب عمارت را چو بستانی

27

اگر شاخ وفا بینی ز دیده آب ده او را

وگر خار جفا بینی بزن راه پشیمانی

28

بروب از صحن میدانش صفات نفس بدفرمان

برآور قصر و ایوانش به ذکر و شکر یزدانی

29

مراعات زمین دل بدین سان گر کنی یک چند

گلستانی شود روشن نظاره‌گاه اخوانی

30

درو از مشرب عرفان روان صد چشمهٔ حیوان

درو از منبع اخلاق جاری هم دو صد خانی

31

کشیده طوبی ایمان سر از طاعت به علیین

غصونش پرتو احسان، ثمارش ذوق وجدانی

32

فروزان از سر هر غصن صد قندیل در میدان

نمایان نور هر قندیل خورشیدی درخشانی

33

خرد در صحن بستانش کمر بسته به فراشی

ملک بر قصر ایوانش ادا کرده ثنا خوانی

34

ز یک سو طوطی اذکار خندان از شکر خایی

ز یک سو بلبل اسرار نالان از خوش الحانی

35

نوای بلبل اسرار کرده عقل را بیدار

که: آخر در چنین گلزار خاموش از چه میمانی

36

به عشرتگاه مستان آی، اگر عیش ابد خواهی

به نزهتگاه جانان آی، اگر جویای جانانی

37

شراب از دست جانان خور، چه نوشی از کف رضوان؟

بساط بزم رحمن بین، چه بینی بزم رضوانی؟

38

بساط وصل گسترده، سماط عشرت افکنده

به جام شوق در داده شراب ذوق حقانی

39

نموده شاهد معنی جمال از پردهٔ صورت

ز چشم خویش کرده مست جان انسی و جانی

40

ز بهر نقل سرمستان ز لب کرده شکرخایی

برای چشم مشتاقان ز رخ کرده گل‌افشانی

41

روان کرده لب ساقی لبالب جام مشتاقی

حضورش کرده در باقی حدیث نفس انسانی

42

عنایت گفته با همت که: اندر منزل اول

چه دیدی؟ باش تا بینی جمال منزل ثانی

43

چه شینی در گلستانی؟ که دارد حد و پایانی

چه خوش باشی به بستانی؟ چو طاووس گلستانی

44

هزار و یک مقام آنجا، اگر چه بگذری، لیکن

ز حد جملهٔ اسما تجاوز کرد نتوانی

45

تجلی صفات آنجا گرت صد نقش بنماید

تو را یک رنگ گرداند، ببینی روی یکسانی

46

گهت از لطف بنوازد، گهت از قهر بگدازد

گهی از بسط خوش باشی، گهی از فیض پژمانی

47

گهی از انس ، همچون برق، خوش خندی درین گلزار

گه از هیبت، بسان ابر، اشک از دیده بارانی

48

بساط رسم را طی کن، براق وهم را پی کن

تو را عز خدایی بس، که دل در بند فرمانی

49

برون شو ز آشیان جان، مکن منزل درین بستان

نگیرد در قفس آرام سیمرغ بیابانی

50

مشعبد باز وقت اینجا دمی صد مهره غلتاند

تو بر نطع مراد او ازان چون مهره غلتانی

51

ورای بوستان دل یکی صحراست بی‌پایان

به پای جان توان رفتن در آن صحرای حیرانی

52

در آن صحرا شو و می‌بین ورای عرش علیین

سرا بستان قدسی و بهشت آباد سبحانی

53

فضایی سر بسر انوار از سبحات قیومی

ریاضی سر بسر گلزار از نفحات ربانی

54

ز آثار غبار او منور چشم گردونی

ز ازهار ریاض او معطر جان روحانی

55

حضور اندر حضور آنجا نهان اطوار در انوار

ظهور اندر ظهور آنجا عیان اسرار کتمانی

56

ازل آنجا ابد بینی، ابد آنجا ازل یابی

ز نور تابش کیسان ببینی تاب کیسانی

57

بخود نتوان رسید آنجا، ولیکن گر شوی بیخود

از آن اوج هوا می‌پر به بال و پر وجدانی

58

هزاران ساله ره می‌بر، به یک پرواز در یکدم

همی کن کار صد ساله درین یکدم به آسانی

59

چه حاجت خود تو را آنجا به سیر و طیر چون کونین؟

همه در قبض تو جمعند و تو در قبض ربانی

60

ببینی هر چه هست و بود و خواهد بود در یکدم

بدانی آنچه می‌بینی، ببینی آنچه می‌دانی

61

کند چشم تو کار گوش، گوشت کار چشم آنجا

تنت رنگ روان گیرد، روانت رنگ جسمانی

62

بنور لم یزل بینی جمال لایزالی را

به علم سرمدی دانی همه اسرار پنهانی

63

وگر موج محیط او رباید خود تو را از تو

نه از آتش ضرر یابی و نی از آب تاوانی

64

نه از حد و نه از قید و نه از وصل و نه از هجران

نه از درد و نه از درمان، نه از دشوار و آسانی

65

تو را چون از تو بستاند، نمانی، جمله او ماند

تو آنگه خواه انالحق گوی و خواهی گوی سبحانی

66

عجب نبود درین دریا، گر آویزی به زلف یار

غریق بحر در هر چیز، آویزد ز حیرانی

67

چو با بحر آشنا گشتی شدی از خویش بیگانه

چو آن زلفت به دست آمد برستی از پریشانی

68

گرت چوگان به دست آمد ربودی گوی از میدان

ورین ملکت مسلم شد، بزن نوبت که سلطانی

69

وگر پیش آمدت جبریل مپسندش به جادویی

وگر زحمت دهد رضوان رها کن تو به دربانی

70

وگر خواهی که دریانی، به عقل این رمز را، نتوان

که اندر ساغر موری نگنجد بحر عمانی

71

عراقی، گر کنی ادراک رمز اهل طیر و سیر

چه دانی منطق مرغان؟ نگردی چون سلیمانی

72

تو را آن به که با جانان ثنا گویی سنایی را:

مسلمانان، مسلمانان، مسلمانی، مسلمانی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

که برد از من بی‌دل بر جانان خبری؟

یا که آرد ز نسیم سر کویش اثری؟

عراقی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 24 - در مدح شیخ حمیدالدین

اگلی نظم

ای باد برو، اگر توانی

برخیز سبک، مکن گرانی

عراقی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 26 - ایضاله

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

مسلمانان، گرفتارم به دست نامسلمانی

ازین دیوانه بدمستی و بدخویی و نادانی

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1963

به دل دارم چو شمع از شعله‌های آه سامانی

مرتب کرده‌ام از مصرع برجسته دیوانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2761

به عزم بسملم تیغ‌ که دارد میل عریانی

که در خونم قیامت می‌کند ناز گل افشانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2763

تبسم قابل چاکی نشد ناموس عریانی

خجل کرد آخر از روی جنونم بی‌گریبانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2764

تنش را پیرهن چون‌گل دمید افسون عریانی

قبای لاله‌گون افزود بر رنگش درخشانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2765

در آن محفل ‌که الفت قابل زانوست پیشانی

گریبان دامنیها دارد و دامن گریبانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2766

ز پیراهن برون آ، بی شکوهی نیست عریانی

جنون کن تا حبابی را لباس بحر پوشانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2769

ز عریانی جنون ما نشد مغرور سامانی

توان دست از دو عالم برد اگر باشد گریبانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2771

شهیدان وفا را درس دیداری ست پنهانی

سواد حیرتی دارد بیاض چشم قربانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2772

قدح پیمای زخمم در هوای آب پیکانی

به طبع آرزویم‌، تر دماغی کرده توفانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2774

مزید تلاش کریں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور