شاعر: عراقی
که برد از من بیدل بر جانان خبری؟
یا که آرد ز نسیم سر کویش اثری؟
جز صبا کیست کزین خسته برد پیغامی؟
جز نسیم از بر دلدار که آرد خبری؟
ای صبا، چند رَوی گِردِ گلستان و چمن؟
چند آشفته کنی طرهٔ هر خوش پسری؟
ای صبا، صبح دمی بر سر کویش بگذر
تا معطر شود آفاق ز تو هر سحری
بوسه زن خاک کف پای حمیدالدین را
که چنو یار ندارم به جهان دگری
رو سحر خاک کف پای کریمالدین بوس
تا معطر شود آفاق ز تو هر سحری
آنکه چون من همه کس از دل و جان بندهٔ اوست
گرچه در خاطر او نیست کسی را خطری
خدمت بنده به وجهی که توانی برسان
که: بیا، کز غم هجرانت شدم دربدری
در غم هجر تو تنها نه منم، کز یاران
هر کسی راست به قدر خود ازین غم قدری
برسان خدمت و گو: ای رخت از جان خوشتر
چند نالد ز فراق رخ تو لابهگری؟
تو چه دانی که چها کرد فراقت با من؟
داند این آنکه ازین غم بود او را قدری
غم هجران تو، ای دوست، چنان کرد مرا
که ببینی نشناسی که منم یا دگری؟
به دو چشم تو، که چون چشم تو بیمار توام
چه شود گر بفرستی ز دو عالم شکری؟
دوستان منتظر مقدم میمون تواند
بیش ازین خود نشکیبند، بیا زودتری
گر عزیمت کنی ای دوست، به سوی ملتان
چه مبارک بود آن عزم و چه نیکو سفری؟
بر خیال تو شب و روز همی گریم زار
چه کنم؟ همرهم و میدهمش دردسری
تا نگویی که چرا رفت سراسیمهٔ ما
در نمانم ز جوابت، بشنو ماحضری
بر خود و دیدهٔ خود غیرتم آمد، رفتم
تا نبیند رخ زیبای تو هر مختصری
من که بر دیدهٔ خود رشک برم چون بینم؟
که ببیند رخ تو دیدهٔ کوتهنظری؟
از برای دل من روی به هر کس منمای
کان رخ، انصاف، دریغ است به هر دیدهوری
از درت خسته عراقی سبب غیرت رفت
ورنه بودی به سر راه تو هر بیبصری
زمین
رفت سرما و صبا می دهد از گل خبری
پس ازین ما و لب جوی و رخ سیم بری
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1991
نه بشر خوانمت ای دوست نه حور و نه پری
این همه بر تو حجاب است تو چیز دگری
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 487
به دغل کی بگزیند دل یارم یاری
کی فریبد شه طرار مرا طراری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2871
مرغ اندیشه که اندر همه دلها بپری
به خدا کز دل و از دلبر ما بیاثری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2872
رو رو ای جان سبک خیز غریب سفری
سوی دریای معانی که گرامی گهری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2873
سحری کرد ندایی عجب آن رشک پری
که گریزید ز خود در چمن بیخبری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2874
نی تو شکلی دگری سنگ نباشی تو زری
سنگ هم بوی برد نیز که زیباگهری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2875
هر کی از نیستی آید به سوی او خبری
اندر او از بشریت بنماید اثری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2891
خواستم تا زُحَلی گویم و منحوس تو را
باز گویم نه، که صد بار از او نحستری
سعدیخبیثات و مجالس الهزلخبیثاتشمارهٔ 45
بخت آیینه ندارم که در او مینگری
خاک بازار نیرزم که بر او میگذری
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 545
فارسی متن کا ماخذ: گنجور