دوش آمد و گفت: روز و شب غمناکی
تا بنشستی بر درِ ما بی باکی
دستی که به دامن وصالت نرسد
در گردنِ خاک کن که مشتی خاکی
زمین
ای پاکی تو منزّه از هر پاکی
قُدُّوسی تو، مقدّس از ادراکی
عطارمختارنامهباب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنهشمارهٔ 1
ای آن که به قدر برتر از افلاکی
میپنداری کانچه تویی از خاکی
عطارمختارنامهباب دهم: در معانی مختلف كه تعلّق به روح داردشمارهٔ 13
بر خاک بسی نشستم از غمناکی
تا وارستم ازین حجاب خاکی
عطارمختارنامهباب ششم: در بیان محو شدۀ توحید و فانی در تفریدشمارهٔ 80
فارسی متن کا ماخذ: گنجور