جانا ز غم عشق تو سرگردانم
من در طلب تو از میانِ جانم
گفتی که به ترک جان بگو تا برهی
چون تو به میان جان دری نتوانم
زمین
شب گوید من انیس میخوارانم
صاحب جگر سوخته را من جانم
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1257
من بر سر کویت آستین گردانم
تو پنداری که من ترا میخوانم
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1329
میندیش که سست عهد و بدپیمانم
وز دوستیت فرار گیرد جانم
سعدیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 103
چندان که به جهد اسب جان میرانم
چون مینگرم هنوز در زندانم
عطارمختارنامهباب چهل و سوم: در صفت دردمندی عاشقشمارهٔ 10
امشب که دمی هم نفس جانانم
سرمایهٔ عمر این نفس میدانم
عطارمختارنامهباب چهل و ششم: در معانیی كه تعلّق به صبح داردشمارهٔ 24
سبحان الله! بر صفتی حیرانم
کز حیرت خویش میبسوزد جانم
عطارمختارنامهباب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگیشمارهٔ 28
نی کس خبری میدهد از پیشانم
نه یک نفس آگهی است از پایانم
عطارمختارنامهباب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگیشمارهٔ 42
فارسی متن کا ماخذ: گنجور