شب گوید من انیس میخوارانم
صاحب جگر سوخته را من جانم
و آنها که ز عشقشان نصیبی نبود
هر شب ملکالموت در ایشانم
زمین
میندیش که سست عهد و بدپیمانم
وز دوستیت فرار گیرد جانم
سعدیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 103
چندان که به جهد اسب جان میرانم
چون مینگرم هنوز در زندانم
عطارمختارنامهباب چهل و سوم: در صفت دردمندی عاشقشمارهٔ 10
امشب که دمی هم نفس جانانم
سرمایهٔ عمر این نفس میدانم
عطارمختارنامهباب چهل و ششم: در معانیی كه تعلّق به صبح داردشمارهٔ 24
سبحان الله! بر صفتی حیرانم
کز حیرت خویش میبسوزد جانم
عطارمختارنامهباب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگیشمارهٔ 28
جانا ز غم عشق تو سرگردانم
من در طلب تو از میانِ جانم
عطارمختارنامهباب سی و سوم: در شكر نمودن از معشوقشمارهٔ 38
نی کس خبری میدهد از پیشانم
نه یک نفس آگهی است از پایانم
عطارمختارنامهباب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگیشمارهٔ 42
من بر سر کویت آستین گردانم
تو پنداری که من ترا میخوانم
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1329
فارسی متن کا ماخذ: گنجور