شمع آمد و گفت: کار باید کرد
تادر آتش بر بفرازم گردن
صد بار اگر سرم ببرند از تن
من میخندم روی ندارد مردن
زمین
این بنده مراعات نداند کردن
زیرا که به گل رفته فرو تا گردن
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1428
من بیرخ تو باده ندانم خوردن
بیدست تو من مهره ندانم بردن
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1511
هر روز خوش است منزلی بسپردن
چون آب روان و فارغ از افسردن
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1519
از بهر دل یکی به دست آوردن
مطبوع نباشد دگری آزردن
سعدیمواعظمفرداتشمارهٔ 58
آزار ترا گرچه نهادم گردن
غم خورد مرا غمم نخواهی خوردن
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 307
ای خاصیتِ لعل تو جان پروردن
تا کی ز سر زلف تو غارت کردن
عطارمختارنامهباب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوقشمارهٔ 57
فارسی متن کا ماخذ: گنجور