صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »دیوان اشعار
  3. »غزلیات
  4. »غزل شمارهٔ 411

غزل شمارهٔ 411

شاعر: عطار

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

قافیہ: از

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 13

صنف: غزل

صداکار: عندلیب
Toggle stanza 1
11
ذره‌ای دوستی آن دمساز
بهتر از صد هزار ساله نماز
22
ذره‌ای دوستی بتافت از غیب
آسمان را فکند در تک و تاز
33
باز خورشید را که سلطانی است
ذره‌ای عشق می‌دهد پرواز
44
عشق اگر نیستی سر مویی
نه حقیقت بیافتی نه مجاز
55
ذره‌ای عشق زیر پردهٔ دل
برگشاید هزار پردهٔ راز
66
زیر هر پرده نقد تو گردد
هر زمان صد جهان پر از اعزاز
77
وی عجب زیر هر جهان که بود
صد جهان عشق افتدت ز آغاز
88
باز در هر جهان هزار جهان
می‌شود کشف در نشیب و فراز
99
گرچه هر لحظه صد جهان یابی
خویش را ذره‌ای نیابی باز
1010
چون به یکدم تو گم شدی با خویش
چون توانی شد آگه از دمساز
1111
تا تو هستی تو را به قطع او نیست
ور نه‌ای فارغی ز ناز و نیاز
1212
او تو را نیست تا تو آن خودی
با تو او نیست، اینت کار دراز
1313
گر درین راه مرد کل طلبی
هرچه داری همه بکل درباز
1414
می‌شنو از فرید حرف بلند
وز بد و نیک خانه می‌پرداز
◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای شیوهٔ تو کرشمه و ناز

تا چند کنی کرشمه آغاز

عطار»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 410

اگلی نظم

جان ز مشک زلف دلم چون جگر مسوز

با من بساز و جانم ازین بیشتر مسوز

عطار»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 412

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ای سرم را به خاک پات نیاز

عاشقی را ز سر کنم آغاز

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1114

نازنینان و چاربالش ناز

خاکساران و آستان نیاز

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1130

عاشقی که از دهشت حبیب دلتنگ بود و از وحشت رقیب پای در سنگ، آرزو می برد که کی باشد که آن ساده روی ریش برآورده باشد و پندار حسن از سر بیرون کرده تا بی تحاشی در خدمت او توانم بود و بی تکلف از صحبت او توانم آسود.

شنودم که چون موی از روی او برآمد و تازگی جمال آن پسر به سر آمد او نیز چون دیگران از راه تمنای او بنشست و دیده از تماشای او بربست. با وی گفتند: این خلاف آن است که می گفتی. گفت: من چه دانستم که این صید به هویی بخواهد گریخت و این قید به مویی بخواهد گسیخت.

جامی»بهارستان»روضهٔ پنجم (در عشق و ذکر حال عاشقان)»بخش 11

زندگانی چه کوته و چه دراز

نه به آخر بمرد باید باز؟

رودکی»قصاید و قطعات»شمارهٔ 67

ای به خلق از جهانیان ممتاز

چشم خلقی به روی خوب تو باز

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 310

متقلب درون جامه ناز

چه خبر دارد از شبان دراز

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 311

عابدی را پادشاهی طلب کرد.

اندیشید که دارویی بخورم تا ضعیف شوم، مگر اعتقادی که دارد در حقِّ من زیادت کند.

سعدی»گلستان»باب دوم در اخلاق درویشان»حکایت شمارهٔ 18

ای دل خرقه سوز مخرقه ساز

بیش ازین گرد کوی آز متاز

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 88 - در اندرز و ترغیب در طریق حقیقت

خضر راه حقیقت است مجاز

مکن این در به روی خویش فراز

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 4823

چون تو کردی حدیث عشق آغاز

پس چرا قصه شد دگرگون باز؟

عراقی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 133

مزید تلاش کریں
◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00