صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 17

قصیدهٔ شمارهٔ 17

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: ار

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 38

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

ای چراغ خلد ازین مشکوةمظلم کن کنار

تو شوی نور علی نور که لم تمسسه نار

22

نیل برکش چشم بد را و سوی روحانیان

پای کوبان دسته گل بر برین نیلی حصار

33

قدسیان دربند آن تا کی برآیی زین نهاد

تو هنوز اندر نهاد خویشی آخر شرم دار

44

گر غریب از شهریی کی ره بری سوی دهی

چون بماندی در غریبی شهر بند پنج و چار

55

گیرم آنچت آرزو آن است حاصل شد همه

چیست آن حاصل همه بی‌حاصلی روز شمار

66

چون نخواهد بود گامی کام دل همراه تو

پس تو بر هر آرزو انگار گشتی کامکار

77

نیست ممکن در همه گیتی کسی را خوش دلی

گر هوای خوش‌دلی داری ز دنیا کن کنار

88

مشک در دنیا ز خون است و گلاب او ز اشک

گر خوشی جویی ز خون و اشک خون خور و اشک بار

99

پاره‌ای چوب است آن عودی که می‌گویی خوش است

وان خوشی چون بنگری نیکو بود دود و بخار

1010

ماهتابش در گذارش و آفتابش زردروی

اخترانش در وبال و آسمانش سوکوار

1111

غنچه را لب‌بسته بینی نسترن را پاره‌دل

لاله را در زیر خون بینی و نرگس را نزار

1212

صبر باید کرد سالی راست تا گل بردمد

وز تگرگ سرشکن بر سر کنندش سنگسار

1313

گر درین بستان درختی سبز گردد بارور

سنگش اندازند تا عریان شود از برگ و بار

1414

ور درختی بارور نبود ببرندش ز هم

پس بسوزند وبرآرند از وجود او دمار

1515

گر درین خرمن به صد سختی بکاری دانه‌ای

تا خوری بر زان، بباید کرد سالی انتظار

1616

آدم از یک دانه سیصد سال خون از دیده ریخت

تا اجازت آمدش کان دانه گر خواهی بکار

1717

چون پدر او بود ما را نیز این میراث ازوست

چون توانی بود بی‌غم لقمه‌ای را خواستار

1818

چون نبود او را روا بی این همه غم دانه‌ای

خویشتن را لقمه‌ای بی‌غم روا هرگز مدار

1919

کمتر از آبی بود صد خاشه آید در دهانت

تا خوری از کوزه‌ای یک شربت آب خوش گوار

2020

بر جمال گل که دستی زد درین گلزار تنگ

تا که گلزاری نکرد از خون دستش زخم خار

2121

کس نکرد از می تهی یک جام تا روز دگر

صد قدح پر خون نکرد از چشم او رنج خمار

2222

گرچه با شفقت بود مشاطه بی صد آبله

نیست ممکن در جهان دست عروسان را نگار

2323

گوش طفلان درد باید کرد و چندان رنج دید

تا اگر زر باشدش روزی بسازد گوشوار

2424

دنیی سگ طبع خوی گربگان دارد از آنک

چون بزاید بچه را تا بچه گردد شیرخوار

2525

قوت خود سازد همی آن بچه را از دوستی

دشمن جانی است او آن بچه را نی دوستدار

2626

چون کناری نیست این غم را میان دربند چست

در میان غمگنان از خون دل پر کن کنار

2727

دیده را پر نم کن و جان پر غم و برخیز و رو

در نگر یک ره به گورستان به چشم اعتبار

2828

مور را بین در میان گور آن کس دانه‌کش

کز تکبر زهر می‌انداخت از لب همچو مار

2929

از غبار خاک ره مفشان سر و فرق عزیز

زانکه آن فرق عزیزی بود کاکنون شد غبار

3030

چشم دلبندان نرگس چشم خاک راه گشت

چشم معنی برگشای و چشم عبرت برگمار

3131

جمله در زیر زمین در خاک برهم ریخته

زلف‌های تابدار و لعل‌های آبدار

3232

آنکه سر بر آسمان می‌سود از خوبی خویش

ساعد سیمینش در زیر زمین شد تارتار

3333

زیر خاک از بس که ماه سرو قامت پست شد

بار می‌ندهد ز بیم خویش سرو جویبار

3434

خون دلهای عزیزان است در دل سوخته

آن همه سرخی که می‌بینی ز روی لاله‌زار

3535

نرگس از چشم بتی رسته است و سنبل از خطی

گل ز روی چون قمر سنبل ز زلف بیقرار

3636

این همه گلهای رنگارنگ از بیرون نکوست

کز درون خاک می‌جوشند چون خون در تغار

3737

لاجرم هر گل که می‌خندد به ظاهر در جهان

زار می‌گرید برو چون خونیان ابر بهار

3838

مرغ می‌زارد به زاری بر سر این خفتگان

خاک کن بر خفتگان خاک یارب مرغزار

3939

نیست کس زیر زمین بی صد دریغا ای دریغ

کز دریغا نیست سود و جز دریغا نیست کار

4040

جملگی زندگانی رنج و بار دایم است

وانگهی مرگی به سر باری و چندین رنج و بار

4141

گوییا ما را تمامت نیست چندین بار و رنج

گر به مرگ تلخ شیرینش نکردی روزگار

4242

آری آری گرچه پایانی ندارد رنج دل

جمله سر برنه که نیست از هرچه هستت پایدار

4343

جان و تن یاران بهم بودند باهم مدتی

عاقبت از هم جدا خواهند گشت این هر دو یار

4444

چون جدا خواهند گشت ایشان و دور از یکدگر

خیز و بر روز فراق هر دو بگری زار زار

4545

جان کجا گیرد قرار اندر غرور نفس شوم

کین یک از دارالغرور است و آن یک از دارالقرار

4646

گر خلاص خویش خواهی دل همی بر جان منه

آنکه جانت داد چون جان باز خواهد جان سپار

4747

چیست دنیا چاه و زندانی و ما زندانیان

یک به یک را می‌برند از چاه و زندان زیر دار

4848

تو چنین فارغ نیندیشی که روزی هم تو را

زیر دار آرند ناگه دیده پر خون دل فکار

4949

دستگیرت کرده زیر دار مرگ آرند زود

وانگه آنجا کی خزند از چون تویی این کار و بار

5050

چون زنخدان تو بربندند روز واپسین

جز ز نخ چبود در آن دم مال و ملک و کار و بار

5151

نیستی در پنجهٔ مرگ ار ز سنگ و آهنی

گردتر از رستم و روئین تر از اسفندیار

5252

چند خسبی روز روشن گشت چشمت بازکن

چند باشی پای مال نفس آخر سر برآر

5353

پار بهتر بود از پارینه هیچت یاد هست

ای بتر امروز از دی و هر امسالی ز پار

5454

هست بنیادی که عمرت راست بر کردار باد

کی بود بر باد آخر هیچ بنیاد استوار

5555

عمر تو هفتاد شد و این کم زنان مهره دزد

می‌برندت هفده عذرا شرم بادت زین قرار

5656

چون نماندی نرد عمر و هیچ از عمرت نماند

توبه کن امروز تا فردا نمانی شرمسار

5757

چون بخواهی مرد و جز حق دست گیرت نیست کس

پای در نه مردوار و دست ازین و آن بدار

5858

در هوا شو ذره‌وار از شوق حق چون اهل دل

تا شود بر جان تو خورشید عزت آشکار

5959

حلقهٔ گوشی شو اندر حلقهٔ مردان دین

حلقهٔ حق گیر و سر می‌زن برآن در حلقه‌وار

6060

کردگارا عفو کن جرمی که کردم در جهان

کز جهان بیرون نشد بسیار کس جز جرمکار

6161

جرم من جایی که فضل توست دانی کاندک است

زینهارم ده به فضل خویش یارب زینهار

6262

از سر نادانیی گر بنده‌ای جرمی بکرد

از سر آن درگذر وز بنده خود در گذار

6363

هیچ کاری کان به کار آید نکردم یک نفس

وین نفس دستی تهی دارم دلی امیدوار

6464

گر بیامرزی مرا دانی که حکمت لایق است

معصیت از بنده و آمرزش از آمرزگار

6565

چون تو را نیست از بد و نیک ما سود و زیان

بی نیازی از بد و از نیک چون ما صد هزار

6666

پادشاها قادرا عطار عاجز خاک توست

در پذیرش تا شود در هر دو گیتی اختیار

6767

یارب از رحمت نثار نور کن بر جان آنک

کز سر صدقی کند روزی دعا بر من نثار

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای پرده‌ساز گشته درین دیر پرده در

تا کی چو کرم پیله نشینی به پرده در

عطار»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 16

اگلی نظم

ای در غرور نفس به سر برده روزگار

برخیز و کارکن که کنون است وقت کار

عطار»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 18

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

با همه بی‌دست و پایی اندکی همت‌گمار

آسمان می‌بالد اینجا کودک دامن سوار

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1662

تا کنم از هر بن مو رنگ هستی آشکار

جام می‌خواهم در این میخانه یک طاووس‌دار

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1663

جسم غافل را به اندوه رم فرصت چه‌کار

کاروان هر سو رود بر خویش می‌بالد غبار

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1664

چشم تعظیم از گران‌جانان این محفل مدار

کوفتن‌ گردد عصا، کز سنگ برخیزد شرار

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1665

این مقام خوش که می بخشد نسیم وصل یار

خیر دار حل فیها خیر ارباب الدیار

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 10

عید شد و اندر کنار و بوسه با هم هر دو یار

یار ما ناداده بوسه می کند از ما کنار

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 169

شد مه عید از شفق چون جام زر باز آشکار

یعنی از آب شفق گون جام زر خالی مدار

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 437

گل خوش است و عید خوش وز هر دو خوشتر وصل یار

خاصه بعد از محنت هجران و درد انتظار

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 439

عاشقی در خشم شد از یار خود معشوق وار

گازری در خشم گشت از آفتاب نامدار

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1060

عرض لشکر می‌دهد مر عاشقان را عشق یار

زندگان آن جا پیاده کشتگان آن جا سوار

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1061

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور