صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 16

قصیدهٔ شمارهٔ 16

شاعر: عطار

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

قافیہ: ر

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 5

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
1

ای پرده‌ساز گشته درین دیر پرده در

تا کی چو کرم پیله نشینی به پرده در

2

چون کرم پیله پرده خود را کند تمام

زان پرده گور او کند این دیر پرده در

3

چون وقت کار توست چه غافل نشسته‌ای

برخیز و وقت کار غم خویشتن بخور

4

چون کرم پیله بر تن خود بیش ازین متن

خرسند گرد و رنج جهان بیش ازین مبر

5

چون دانه و زمین بود و آب بر سری

آن به که کشت و زر کند مرد برزگر

6

گر وقت کشت خوش بنشیند میان ده

دانی که حال چون بودش وقت برگ و بر

7

کی بر دل تو نقش حقیقت شود پدید

کز نقش نفس هست دلت هر نفس بتر

8

از دل طمع مدار که صد گونه شهوت است

نقش دل چو سنگ تو کالنقش فی‌الحجر

9

اندر نهاد بوالعجبت هفت دوزخ است

از راه پنج حس تو فروبند هفت در

10

پس بر صراط شرع روان گرد و هوش دار

زیرا که هست زیر صراط آتش سقر

11

بیدار گرد ای دل غافل که در جهان

همچون خران نیامده‌ای بهر خواب و خور

12

تو خفته‌ای ز جهل و مرا هست صبر آنک

تا خلق روز حشر شود گرد تو حشر

13

کو صد هزار گونه زبان ذره ذره را

تا بر دریغ کار تو باشند نوحه گر

14

برخیز زود و هرچه تو را هست بیش و کم

بر باد ده چو خاک به یک نالهٔ سحر

15

گل کن ز خون دیده همه خاک سجده‌گاه

زان پیش کز گل تو همی بردمد خضر

16

خواهی که ره بری تو به نوری که اصل اوست

رو گرد عجز گرد که عجز است راهبر

17

چیزی که صد هزار ملک غرق نور اوست

آخر بدان چگونه رسد قوت بشر

18

پنداشتی که ناگذرانی تو در جهان

پندار تو بس است عذاب تو ای پسر

19

چه کم شود چه بیش گر از تندباد مرگ

موری بمرد در همه اقصای بحر و بر

20

چه وزن آورد شبهی ای سلیم دل

جایی که ناپدید شود صد جهان گهر

21

انگشت باز نه به لب و دم مزن از آنک

بودند پیشتر ز تو مردان پر هنر

22

گر مرد راه‌بین شده‌ای عیب کس مبین

از زاغ چشم‌بین و ز طاووس پر نگر

23

بر عمر اعتماد مکن زانکه عمر تو

یک لحظه بیش نیست و آن هست ماحضر

24

سالی هزار نوح بزیست و به عاقبت

شد شش هزار سال که کرد از جهان گذر

25

تو هم یقین بدان که تو را همچو کعبتین

در ششدر فنا فکند چرخ پاک بر

26

زاری تو همچو کاه و اگر کوه گیرمت

چون با اجل شوی تو بدین زور کارگر

27

از فتنه و بلا نتوانی گریختن

گر فی‌المثل چو مرغ برآری هزار پر

28

فرزند آدم است که هرجا که فتنه‌ای است

در هر دو کون هست سوی او نهاده سر

29

صد گونه رنج و محنت و بیماری و بلا

صد گونه قهر و غصه و جور و غم و ضرر

30

در وقت خشم از دلش آتش چنان جهد

کاندر سخن معاینه می‌افکند شرر

31

در وقت حرص تا که به دست آورد جوی

گویی که گشت هر سر موییش دیده‌ور

32

در وقت حقد اگر بودش بر حسود دست

قهرش چنان کند که هبا گردد و هدر

33

صد بار خون خویش کند خلق را حلال

تا لقمهٔ حرام به دست آورد مگر

34

اینجاش این همه غم و آنجاش بر سری

چندان عذاب و حسرت و اندیشهٔ دگر

35

اول سؤال گور و عذابی که دور باد

وانگه به زیر خاک شدن خاک رهگذر

36

بیدار باش ای دل بیچارهٔ غریب

بر جان خود بترس و بیندیش الحذر

37

چندین هزار دام بلا هست در رهت

خود را نگاه دار ازین دام پر خطر

38

آن کاسهٔ سری که پر از باد عجب بود

خاکی شود که گل کند آن خاک کوزه‌گر

39

وانگه به روز حشر به پیش جهانیان

واخواستش کنند بلاشک ز خیر و شر

40

نیک و بدی که کرد درآید به گرد او

وآرند هرچه کرد بد و نیک در شمر

41

راه صراط تیزتر از تیغ پیش او

دوزخ به زیر او در و او می‌رود ز بر

42

او در میان خوف و رجا می‌تپد ز بیم

تا زان دو جایگاه کدامش بود مقر

43

جانم بسوخت چاره خموشی است چون کنم

چون در چنین مقام سخن نیست معتبر

44

درمان آدمی به حقیقت فنای اوست

تا لذتی بیابد و عمری برد به سر

45

ای اهل خاک این چه خموشی است چند ازین

ما را ز حال خویش کنید اندکی خبر

46

در زیر خاک با دل پر خون چگونه‌اید

تا کی کنید در شکم خاک خون زبر

47

آخر نگه کنید که بعد از هزار سال

زیر قدم چگونه بماندید پی سپر

48

آگاه می‌شدید چو موری همی‌گذشت

چون شد که گشت چشم شما مور را ممر

49

زین پیش بوده‌اید جگر گوشهٔ جهان

اکنون چه شد که آب ندارید در جگر

50

زین پیش در شما اثری کرد هر سخن

پس چون که از شما نه خبر ماند و نه اثر

51

زین پیش تاب گرد و غباری نداشتید

امروز جمله گرد و غبارید سر به سر

52

شخصی که او ز ناز نگنجید در جهان

در گور تنگ و تیره چه سازد زهی خطر

53

آن کو نخورد هیچ طعامی که بوی داشت

اکنون ببین که خورد تنش کرم مختصر

54

آن کو ز عز و ناز نمی‌کرد چشم باز

افتاده چشم خانهٔ زیبای او به در

55

چه محنت است این و چه درد است و چه دریغ

خود این چه کاروان و چه راه است و چه سفر

56

یارب ز هیبت تو و اندیشهٔ مدام

هم اشک من چو سیم شد و هم رخم چو زر

57

از بیم قهر تو دل عطار خسته شد

از روی لطف در من دلخسته کن نظر

58

چیزی که دیدی از من آشفته روزگار

ای ناگزیر از سر آن جمله در گذر

59

هر کو ز صدق دل به دعاییم یاد داشت

یارب به فضل پردهٔ او پیش کس مدر

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

دم عیسی است که بوی گل تر می‌آرد

وز بهشت است نسیمی که سحر می‌آرد

عطار»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 15

اگلی نظم

ای چراغ خلد ازین مشکوةمظلم کن کنار

تو شوی نور علی نور که لم تمسسه نار

عطار»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 17

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

عبدالواسع جبلی - رحمة الله علیه، وی فاضل کامل و شاعری ماهر بوده به هر دو زبان تازی و فارسی سخن گفته و اتفاق است که هیچ کس از عهده جواب قصیده مشهور وی که مطلعش این است چنانچه می باید بیرون نیامده است:

که دارد چون تو معشوقی نگار و چابک و دلبر

جامی»بهارستان»روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران)»بخش 12 - عبدالواسع جبلی

معنی الوجود فی صورالکون قد ظهر

ما ضر سر وحدته کثرة الصور

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 243

کس بی‌کسی نماند می‌دان تو این قدر

گر با یکی نسازی آید یکی دگر

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1119

مستیم و بیخودیم و جمال تو پرده در

زین پس مباش ماها در ابر و پرده در

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1120

عارف ز نه سپهر چو صرصر کند گذار

چون برق ازین سیاهی لشکر کند گذار

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 4716

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور