صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 4

قصیدهٔ شمارهٔ 4

شاعر: عطار

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: ا

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 18

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

خطاب هاتف دولت رسید دوش به ما

که هست عرصهٔ بی‌دولتی سرای فنا

22

ولی چو نفس جفاپیشه سد دولت شد

طریق دولت دل بسته شد به سد جفا

33

هزار جوی روان کاب‌تر مزاج ازو

زکات خواست همی خشک شد به نوبت ما

44

چو نفس سگ به جفا شام خورد بر دل ما

نفس چگونه برآید کنون ز صبح وفا

55

چگونه نافه‌گشایی کند صبا به سحر

سپهر شعبده و نافه ورد جیب صبا!

66

هزار نامهٔ حاجت فرو فرستادم

به سوی عرش به دست کبوتران دعا

77

نه یک کبوتر از آن نامه‌ام جواب آورد

نه شد دلم به مراد تمام کامروا

88

منم که هر شب پهنای این گلیم به من

سیه گلیم فلک می‌نماید از بالا

99

هزار بازی شیرین سپهر بازیگر

که از خوشی نتوان خورد بیش داد مرا

1010

چو نقطه‌ای است قضا ساکنم به یک حرکت

که بر گشاد چو پرگار صد دهن به بلا

1111

به های‌های نیارم گریستن که فلک

به های‌هوی درآید ز اشک من عمدا

1212

ز بس که اشک فرو ریختم ز چشمهٔ چشم

به مد و جزر یکی شد دل من و دریا

1313

محیط خون نقط دل ز چشم از آن دارم

که چون محیط تن آمد زچشم خون پالا

1414

سزد که بر رخ چون زرفشانم اشک چو سیم

که روز و شب به زر و سیم می‌کنم سودا

1515

ز خون دل همه اشک چو سیم می‌ریزم

که گشت از گل سرخ اشک همچو سیم جدا

1616

مرا که صد غم بیش است هیچ غم نبود

اگر مرا به غم خویشتن کنند رها

1717

ز کار خویشتنم دست پاک و حقه تهی

که مهره چون بنشیند میان خوف و رجا

1818

ز سرگرانی هر دون برون شدیم ز دست

ز چرب‌دستی گردون درآمدیم ز پا

1919

نه مونسی که شب انس او دهد نوری

نه همدمی که دمی همدمی کند به نوا

2020

که را به دست شود یک رفیق یکتادل

که خفته در بنهد هفت چارطاق دو تا

2121

به خنده دم دهدت صبح تا تو خوش بخوری

تو از کجا و دم ریشخند او ز کجا

2222

اگرچه صبح کله‌دار صادق است چه سود

که پردهٔ زربفت شب به تیغ قبا

2323

وگرچه خوانچهٔ خورشید دایم است ولیک

چه فایده که همه خود همی خورد تنها

2424

وگرچه کاسهٔ زرین ماه می‌بینی

سیاه کاسگیش در کسوف شد پیدا

2525

چو داس ماه نو از بهر آن همی‌آید

که تا چو خوشه سر خلق بدرود ز قفا

2626

گیاه می‌دمد از خاک گور و غم این است

که نیست هیچ غمی داس را ز رنج گیا

2727

چو آسیا سر این خلق جمله در گردد

ز بس که بر سر ما گشت گنبد خضرا

2828

کدام میر اجل دیده‌ای که با او هم

اجل نخورد دوچاری درین سپنج سرا

2929

کدام مفلس سرگشته را شنیدی تو

که بر سرش بنگردید آسیای فنا

3030

فرود حقهٔ چرخ و ورای مهرهٔ خاک

تو در میانهٔ این خوش بخفته اینت خطا

3131

چه خواب دید ندانم سپهر بوالعجبت

که خوش به شعبده‌ای مست خواب کرد تو را

3232

صفای دل طلب از بهر آب روی از آنک

ندید روی کسی تا نیافت آب صفا

3333

ز اشک گرم و دم سرد خود مکن جو خشک

که معتدل‌تر ازین نیست هیچ آب و هوا

3434

بسوز خون دل و همچو صبح زن دم صدق

چرا چو نافه شدی تا که دم زنی به ریا

3535

به وقت صبح فرو میری و عجب این است

که زنده‌دل شوی از یک دروغ طال بقا

3636

ز سر سینهٔ خود دم مزن ز پرده برون

که گل ز پرده اگر دم زند شود رسوا

3737

ز زیر پرده اگر آگهی تو جان نبری

از آن سبب که ازین پرده کس نداد آوا

3838

اسیر چون و چرایی ز کار پر علت

ولیک کار خدا را نه چون بود نه چرا

3939

میان بیشهٔ بی علتی چرا مطلب

که آن ستور بود که فرو شود به چرا

4040

اگر دلیل چو خورشید بایدت بنگر

که بر خدایی او هست ذره ذره گوا

4141

ز انبیا و رسل دم زنی و پنداری

که همنشینی سلطانیان کنی تو گدا

4242

در آن مقام که خورشید و ماه جمع شوند

نه ذره راست محل و نه سایه را یارا

4343

اگر کمال طلب می‌کنی چو کار افتاد

قضای عمر کنی و رضا دهی به قضا

4444

چو پیر گشتی و گهوارهٔ تو آمد گور

چو کودکان دغل‌باز تا به کی ز دغا

4545

از آن به پیری در گاهواره خواهی شد

که گرچه پیر شدی طفل این رهی حقا

4646

بدان خدای که در آفتاب معرفتش

به ذره‌ای نرسد عقل جملهٔ عقلا

4747

که پختگان ره و کاملان موی شکاف

چو طفلکان به شیرند در طریق فنا

4848

چو مرغ و ماهی ازین درد شب نمی‌خسبند

تو هم مخسب که این درد را تویی به سزا

4949

نه مرغکی است که شب خویشتن در آویزد

چنان در دم نزند ساعتی ز بانگ و نوا

5050

چو زار ناله کند جمله شب از سر درد

هزار درد بیفزایدش به بوی دوا

5151

به صبح از سر منقار قطرهٔ خونش

فرو چکد که برآید ز نه فلک غوغا

5252

اگرچه نوحه کند نوحه‌گر بسی آن به

که نوحه مادر فرزند کشته کرد ادا

5353

اگر تو ماتم آن درد داشتی هرگز

پس این سخن را تو راهبر شو ای دانا

5454

وگرنه از گهر و لعل تا به سنگ و سفال

تفاوتی نکند پیش چشم نابینا

5555

چو روز روشن خفاش در شب تیره است

ز روز کوری خود شب رود ز بیم ضیا

5656

کسی که چشمهٔ خورشید را ندارد چشم

جهان هر آینه مشغول داردش به سها

5757

نفس مزن نفسی و خموش ای عطار

که بیش یک نفسی نیست عمر تو اینجا

5858

اگر دمی به خموشی تو را میسر شد

زعمر قسم تو آن است روز عرض جزا

5959

وگر بمیری از این زندگی بی حاصل

به عمر خویش نمیری از آن سپس حقا

6060

به شعر خاطر عطار را دم عیسی است

از آنکه هست چو موسیش صد ید بیضا

6161

گرم چو سوسن آزاده ده زبان خوانی

ز نه سپهر بر آید صدا که صدقنا

6262

ز دور آدم تا این زمان نیافت کسی

نظیر این گهر اندر خزانهٔ شعرا

6363

بزرگوار خدایا مرا مسوز که من

در اشتیاق درت پخته‌ام بسی سودا

6464

گناه کرده‌ام و زیر پرده داشته‌ام

تو هم به پردهٔ فضلت بپوش روز لقا

6565

ز آستان تو صد شیر چون تواند کرد

به سنگ چون سگ اصحاب کهف دور مرا

6666

زبان که از پی ذکر توام همی بایست

به شعر بیهده فرسود چون زبان درا

6767

هر آنچه هست ز نظمم هباء منثور است

مرا ز ملکت هب لی خلاص ده ز هبا

6868

ز درگهت به مشام دلم رسان به کرم

به دست پیک صبا هر سحر نسیم رضا

6969

در آن زمان بر خویشم رسان که می‌گویم

میان سجده که سبحان ربی الاعلی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مورچهٔ خط تو، کرد چو موری مرا

کی کند ای مشک مو مور تو چندین جفا

عطار»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 3

اگلی نظم

اگر ز گلبن خلقش گلی به بار رسد

به حکم نیشکر آرد برون ز زهرگیا

عطار»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 5

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

گذشت عمر و هنوز از تقلب و سودا

نشسته ام مترصد میان خوف و رجا

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 51

به جمله خواهم یک ماهه بوسه از تو، بتا

به کیچ کیچ نخواهم که فام من توزی

رودکی»ابیات پراکنده»شمارهٔ 168

اگر تو عاشق عشقی و عشق را جویا

بگیر خنجر تیز و ببر گلوی حیا

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 213

درخت اگر متحرک بدی ز جای به جا

نه رنج اره کشیدی نه زخم‌های جفا

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 214

روم به حجره خیاط عاشقان فردا

من درازقبا با هزار گز سودا

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 216

چه نیکبخت کسی که خدای خواند تو را

درآ درآ به سعادت درت گشاد خدا

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 217

مرا تو گوش گرفتی همی‌کشی به کجا

بگو که در دل تو چیست چیست عزم تو را

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 221

رویم و خانه بگیریم پهلوی دریا

که داد اوست جواهر که خوی اوست سخا

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 222

کجاست مطرب جان تا ز نعره‌های صلا

درافکند دم او در هزار سر سودا

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 223

چه خیره می‌نگری در رخ من ای برنا

مگر که در رخمست آیتی از آن سودا

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 224

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور