صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 5

قصیدهٔ شمارهٔ 5

شاعر: عطار

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: ا

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 18

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

اگر ز گلبن خلقش گلی به بار رسد

به حکم نیشکر آرد برون ز زهرگیا

22

خدایگانا امروز در سواد جهان

به قطع تیغ تو را دیده‌ام ید بیضا

33

چو اصل گوهر تیغت ز کوه می‌خیزد

ازین جهت جهد آتش ز صخره صما

44

ز سنگ لاله از آن می‌دمد که خونین شد

ز بیم خار سر رمح تو دل خارا

55

برو در آمده زان است نیم ترک سپهر

که تا کله بنهد پیش چار ترک تو را

66

تویی که در شب تاریک می‌کند روشن

هزار چشم به روی تو این سپهر دو تا

77

فلک ز لؤلؤ لا لا از آن طبق پر کرد

که تا نثار کند بر تو لؤلؤ لا لا

88

به جنب قدر تو ماه سپهر تحت افتاد

ورای این چه توان گفت ماورای ورا

99

ز فیض نقطهٔ نام تو همچو دریایی

محیط گشت و چنین نامدار شد طغرا

1010

ز کوه حلم تو یک ذره گر پدید آید

هزار کوه به خود درکشد چو کاه‌ربا

1111

ز موج بحر کف تو چو نشو یافت نمی

نبات سدره و طوبی گرفت نشو و نما

1212

چو بحر دست تو در جود گوهر افشان شد

فروچکید ز هر قطره‌ای دو صد دریا

1313

ز فرق تا به قدم ابر اشک گشت از رشک

ز زیر تا به زبر بحر آب شد ز حیا

1414

به رشح جام تو دریای خشک لب تشنه است

عجایبی است ز دریای آب استسقا

1515

ز خجلت کف تو بحر کف چو بر سر زد

گهی ز رعشه بلرزید و گه ز استرخا

1616

چو قلزمی است کف کافیت که هر روزی

چو شبنمی به همه کوه و بحر کرد هبا

1717

به حق جود تو ای پادشاه گیتی بخش

که حشو دشمنم آتش فکند در احشا

1818

اگر مرا ز جناب چو تو سلیمانی

فتاد غیبت هدهد که رفته بد به سبا

1919

هزار حجت قاطع چو تیغ آرم پیش

که جمله بر گهر صدق من بوند گوا

2020

بدان خدای که در آفتاب معرفتش

به ذره‌ای نرسد عقل جملهٔ عقلا

2121

مقدسی که ز هر پاکیی که بتوان گفت

منزه است از آن وصف و پاک و بی‌همتا

2222

ز شرح حکمت او کند مانده جان و خرد

ز وصف غزت او کور گشته چون و چرا

2323

جهان پیر چو شش روزه طفل گهواره است

نگار کرد بزد هفت مهدش از میزا

2424

به علم آنکه هزاران هزار راز شناخت

ز سوز سینهٔ آن مور لیلةالظلما

2525

به سمع آنکه چو شد پشه در سر نمرود

ز زخم راندن آن نیش می‌شنود آوا

2626

به مبدعی که در ابداع او جهانی عقل

به هر نفس ز سر عجز می‌شود شیدا

2727

به قادری که به یکدم هزار نقش نگاشت

ز اوج دایرهٔ چرخ و مرکز غبرا

2828

به صانعی که به یک حله‌بافی صنعش

هزار رنگ برآورد خاک چون دیبا

2929

به یک خدای قدیم و به یک رسول کریم

به یک حضور قیامت به یک شهود لقا

3030

به دو سجود و دو حرف ظهور کن فیکون

به دو عروج و دو معراج و دو جهان و دنا

3131

به سه جواهر روح و به سه رطوبت چشم

به سه طلاق به صدق و به سه طریق ملا

3232

به چار پیک خدای و به چار یار رسول

به چار جوی بهشت و به چار فصل بها

3333

به پنج فرض نماز و به پنج نزل کتاب

به پنج نوبت شرع و به پنج رکن هدی

3434

به شش سحرگه فطرت به شش جهات جهان

به شش کرامت و شش روز و شش کریم عبا

3535

به هفت اختر علو به هفت کشور سفل

به هفت مفرش ارض و به هفت سقف سما

3636

به هشت جملهٔ عرش و به هشت خفتهٔ کهف

به هشت معتدل و هشت جنةالماوا

3737

به نه مه بچه و نه مه سراچهٔ مهد

به نه مزاج و به نه طاق گلشن خضرا

3838

به ده مبشره و ده مقولهٔ عالم

به ده حس و به ده ایام ماه عاشورا

3939

به جان آنکه نه عالم بدو نه آدم نیز

که غرقه بود در انوار آیه الکبری

4040

بدان حضور که لااحصئی برآمد ازو

که از هزار ثنا بیش بود آن یک لا

4141

بدان شرف که ز اقبال بندگی شب قرب

نسیم همنفسی یافت در حریم رضا

4242

بدان نفس که ز خون شد محاسنش چو عقیق

که سنگ گشت روان از مقابح سفها

4343

بدان نگار که از وی عکاشه برد سبق

بدان نگارگری کان نگاشت چون دیبا

4444

به قلب او که هزاران جناح روح‌القدس

چو پر یک ملخ آمد در آن عریض فضا

4545

به چشم او که نکرد التفات ما زاغ او

به جان او که ز خود شد ز ماء مااوحی

4646

به مجمعی که به صحرای حشر خواهد بود

به جمع آدم و ذریتش به زیر لوا

4747

به صدق صاحب غار و به عدل کسری شرع

به حلم شاهد قرآن به علم شیر خدا

4848

به دشنه خوردهٔ آن تشته به خون غرقه

به نوش داروی در زهر کشتهٔ زهرا

4949

به خون حمزه و عثمان و مرتضی و عمر

به خون یحیی و سبطین و جملهٔ شهدا

5050

به صد هزار نبی و به بیست و چار هزار

بسی و اند هزار اهل صفه و اهل صفا

5151

به داغ وجه بلال و دل چو بدر هلال

به وجه زرد صهیب و به درد بودردا

5252

به آه سرد اویس قرن سوی یثرب

به عشق گرم معاذ جبل سوی مبدا

5353

به شیر مردی خالد به حکم سیف‌الله

به اهل بیتی سلمان و خلعت منا

5454

بدان چهل‌تن در ریگ رفته تشنه جگر

لباس آن همه یک خرقه، قوت یک خرما

5555

به شبروان طواف و به ساکنان حرم

به خفتگان بقیع و به کشتگان غزا

5656

به بو حنیفه که کرد آن حدیث و نص قیاس

مثلثی که مربع نشست دین به نوا

5757

به شافعی که چو اخبار بی قیاسش بود

سخن ز خواجهٔ دین بی قیاس کرد ادا

5858

به عین معرفت بایزید و خرقانی

به شوق بی صفت بوسعید و ابن عطا

5959

بدان مقام که حلاج همچو پنبه بسوخت

ز انالحقش همه حق ماند و محو گشت انا

6060

به چل صباح که از نور خاص حق بسرشت

خمیر این همه اعجوبه بی سواد مسا

6161

بدان دمی که چه گر پیر بود عالم طفل

ازو بزاد زنی طفل پیر چون حوا

6262

به دوست‌رویی پاکیزگان هفت رواق

به شرمناکی دوشیزگان هفت‌سرا

6363

به کار دیدگی آن که کم ز سی سال است

که دور اوست و ز پیری همی رود به عصا

6464

به قاضیئی که مر او را نیافت یک معلول

ز حجتش که برو نور روی اوست گوا

6565

به خونیی که بسی قلب بر جناح سفر

به خون بگشته ز ضرب دو دست او به دعا

6666

به تیغ میر علم کز دهان شیر سپهر

به سرکشی سپر زرد می‌کند پیدا

6767

به آب دست نگاری که رود نیل فلک

ز بحر شعر ترش در سه پرده یافت نوا

6868

به کلک و کاغذ سطان دین نظام دوم

که در سه بعد محقق ازوست خط ذکا

6969

به تاجری که چو سیماب داشت صرفه ندید

متاع خود به منازل سپرد از سیما

7070

به شب که از مه نو هندویی است زرین گوش

به روز کز دم صبح است ترک مارافسا

7171

به علم و حلم پریر و به حکم لازم دی

به روزنامهٔ امروز و به هیبت فردا

7272

به سابقان شریعت به راسخان علوم

به پختگان طریقت به عادلان قضا

7373

به صائمان نهار و به قایمان در لیل

به ساجدان سحرگه به صابران غدا

7474

به خاصگان کمال و به محرمان وصال

به عاشقان جمال و به تشنگان فنا

7575

به مخلصی که دهد جان به حق به تنهایی

میان سجده ز سبحان ربی‌الاعلی

7676

به عاشقی که بزد دست و جان فشان در رفت

هنوز در ره او ناشنیده بانگ درا

7777

به عارفی که به یک ضرب معرفت جانش

بلا فرو شود آنگه برآید از الا

7878

به عالمی که ز بیدار داشتن همه شب

چو عقل کل بنخفتد میانهٔ اجزا

7979

به صادقی که اگر در رهش بود گردی

به هر سحر بنشاند ز چشم خون پالا

8080

به قانعی که همه کون بوریا پنداشت

که کس نیافت از آن بوریاش بوی ریا

8181

به عاصیی که پس از توبه در شبی صد بار

به نار و نور درافتد میان خوف و رجا

8282

به قاف و طور و سراندیب و بوقبیس و احد

به مروه و جبل‌الرحمه و منا و صفا

8383

به آب زمزم و آب فرات و آب محیط

به آب کوثر و آب حیات و آب رضا

8484

به مجمع‌العرفات و به محشرالعرصات

به منظرالدرجات و به مخرج‌المرعی

8585

به عز عالم ارواح و عالم اجساد

به فر عالم کبری و عالم صغری

8686

به بیت معمور و بیت قدس و بیت حرام

به بیت احزان و بیت قبر و بیت بقا

8787

به خال طرفهٔ نون و به چشم شاهد صاد

به زلف پر خم یاسین و طرهٔ طاها

8888

به قاف والقرآن و به صاد والقران

به علم القرآن و به علم الاسما

8989

به روز عرفه و روز بدر و روز حنین

به روز جمعه و عید و به روز حشر و جزا

9090

به عزت شب قدر و شب حساب برات

به حرمت شب آبستن و شب یلدا

9191

به جانفزایی علم و به دل‌گشایی جان

به پادشاهی عقل و رئیسی اعضا

9292

به به‌نشینی عمر و به به‌حریفی بخت

به پیر طبعی روح و به دولت برنا

9393

به حاجبی دو ابرو به مردمی دو چشم

به هم سری دو دست و به سرکشی دوپا

9494

به عشق بلبل مست و غم کبوتر نوح

به حدس هدهد بلقیس و عزت عنقا

9595

به بار عام تو یعنی که غلغل ملکوت

به رخش خاص تو یعنی که دلدل شهبا

9696

به پای تخت تو یعنی که ساق عرش مجید

به شیر فرش تو یعنی اسد برین بالا

9797

به خاک پای تو کز رشح اوست آب حیات

به یاد گرد تو کاتش فکند در اعدا

9898

بدان بلارک خون ریز زهرپاش چو نیل

که گوهری به قطع اوست خاصه در هیجا

9999

به رمح مار مثالت که چون عصای کلیم

فرو برد به دمی صد هزار اژدرها

100100

به ناوکت که شب تیره است موی شکاف

که روشن است مویی نمی‌برد ز سها

101101

به فیض کف کریمت که بری و بحریش

قبول کرد به صد بر و بحر در اعطا

102102

به مجلس تو که جنات عدن را ماند

یمینش از صف غلمان، یسارش از حورا

103103

به ساقی تو که چون عزم ترکتاز کند

هزار دل به سرغمزه آرد از یغما

104104

به مطرب تو که از رشک زخم زخمهٔ او

چو زخمه سر زده شد زهره از سر صفرا

105105

به شعر من که اگر نقد نه فلک خوانیش

ز هشت خلد برآید خروش صدقنا

106106

بدین قصیده که گر تک زند کسی صد قرن

نیابدش دومین در کراسهٔ شعرا

107107

به سوز جان من از کید حاسد بد گوی

به صور آه من از دست دشمن رعنا

108108

که هرچه بر من افتاده افترا کردند

چو افک عایشهٔ پاک دین خطاست خطا

109109

خدای هست گواهم که نیست بر یادم

که گفته‌ام سخن از تو برون ز مدح و ثنا

110110

اگر تفحص این سر کنی دل خجلم

که همچو دیدهٔ مور است می‌شود صحرا

111111

ز هیبت تو اگرچه چو برگ می‌لرزم

مکن ز خشم مرا پوستین درین سرما

112112

وگر که من ز در کشتنم تو کش که خوش است

ز دست یوسف صدیق دیدهٔ بینا

113113

اگر مرا بکشی ملک را چه برخیزد

ز خون من نه زخون چو من هزار گدا

114114

وگر هزار عقوبت به جای من بکنی

مرا سزاست بتر زان و از تو نیست سزا

115115

چه گر تدارک این واقعه نمی‌دانم

مرا بس این که بدین صدق هست حق دانا

116116

چو شمع بر سرپایم کنون و حکم تو راست

به راندن که برو یا به خواندن که بیا

117117

وثیقتم همه بر عفو توست و چون نبود

از آنکه حبل متین است و عروة وثقی

118118

چو سایه از بر خویشم گر افکنی بر خاک

چو سایه نیست مرا دور بودن از تو روا

119119

وگر زنی من سرگشته را به چوگان زخم

چو گوی می‌دومت در رکاب ناپروا

120120

وگر چو کلک به تیغم سرافکنی از تن

چو کلک بر خط حکمت به سر دوم حقا

121121

به دور باش گرم پیش خود کنی بیجان

چو دور باش به جان داری آیمت ز قفا

122122

چو صبح خنده زنم از سر وفا هر روز

وگر چو شمع کشی هر شبم به تیغ جفا

123123

کز آستان تو صد شیر کی تواند کرد

به سنگ چون سگ اصحاب کهف دور مرا

124124

بدین قصیده توان کرد جرم ناکرده

ز بندهٔ تو خود این کرده گیر بر عمدا

125125

عطارد دوم آمد به مدح تو عطار

عطاردی است برو ختم چون که بر تو عطا

126126

اگرچه تا که مرا در تن است جان باقی

دعای جان تو کار است در خلا و ملا

127127

چو خلق روی زمینت همه دعا گویند

به جز تو کیست که آمین کند مرا به دعا

128128

ولی بس است که آمین همی کنند به جمع

مقربان سماوی ز حضرت اعلی

129129

مقدسا چو بدو ملک این جهان دادی

در آن جهانش بده نیز ملکتی والا

130130

به چار بالش ملکش در آن جهان بنشان

که لایق است هم اینجا به ملک و هم آنجا

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

خطاب هاتف دولت رسید دوش به ما

که هست عرصهٔ بی‌دولتی سرای فنا

عطار»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 4

اگلی نظم

ندارد درد من درمان دریغا

بماندم بی سر و سامان دریغا

عطار»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 6

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

گذشت عمر و هنوز از تقلب و سودا

نشسته ام مترصد میان خوف و رجا

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 51

به جمله خواهم یک ماهه بوسه از تو، بتا

به کیچ کیچ نخواهم که فام من توزی

رودکی»ابیات پراکنده»شمارهٔ 168

اگر تو عاشق عشقی و عشق را جویا

بگیر خنجر تیز و ببر گلوی حیا

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 213

درخت اگر متحرک بدی ز جای به جا

نه رنج اره کشیدی نه زخم‌های جفا

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 214

روم به حجره خیاط عاشقان فردا

من درازقبا با هزار گز سودا

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 216

چه نیکبخت کسی که خدای خواند تو را

درآ درآ به سعادت درت گشاد خدا

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 217

مرا تو گوش گرفتی همی‌کشی به کجا

بگو که در دل تو چیست چیست عزم تو را

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 221

رویم و خانه بگیریم پهلوی دریا

که داد اوست جواهر که خوی اوست سخا

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 222

کجاست مطرب جان تا ز نعره‌های صلا

درافکند دم او در هزار سر سودا

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 223

چه خیره می‌نگری در رخ من ای برنا

مگر که در رخمست آیتی از آن سودا

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 224

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور