غزل شمارهٔ 1885

Toggle stanza 1
تو خود به غمزه سراسر کرشمه و نازی
1

تو خود به غمزه سراسر کرشمه و نازی

چه حاجت است که با ما کرشمه ای سازی

2

به تیغ بازی مژگان مریز خون مرا

که نیست ریختن خون عاشقان بازی

3

شب آمدی و نگفتم به کس، ولی چه کنم؟

که بوی زلف به همسایه کرد غمازی

4

حدیث حسن کسی را به عهد تو نرسد

ترا رسد که، نگارا، به حسن ممتازی

5

از آن شده ست لگدکوب بلبلان سر سرو

که پیش قامت تو می کند سرافرازی

6

چو جان به پای تو انداختم، خیال بگفت

که من از آن توام تا تو دل نیندازی

7

رضا به کشتن خود داد خسروت که ز لب

به زنده کردن او چون مسیح پردازی

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

عروس حجله طبعم که شاهد سخن است

ز آب و خاک خراسان چو دید ناسازی

جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 36

اگر کلاله مشکین ز رخ براندازی

کنند در قدمت عاشقان سراندازی

سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 576

امیدوارم اگر صد رهم بیندازی

که بار دیگرم از روی لطف بنوازی

سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 577

تو خود به صحبت امثال ما نپردازی

نظر به حال پریشان ما نیندازی

سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 578

مشورت با زنان تباه است و سخاوت با مفسدان گناه.

خبیث را چو تعهد کنی و بنوازی

سعدیگلستانباب هشتم در آداب صحبتحکمت شمارهٔ 48

رحم آوردن بر بدان ستم است بر نیکان، عفو کردن از ظالمان جور است بر درویشان.

خبیث را چو تعهد کنی و بنوازی

سعدیگلستانباب هشتم در آداب صحبتحکمت شمارهٔ 8

مآل تیغ زبان نیست غیر سربازی

به زیر تیغ کنی چند گردن افرازی؟

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6860

چو برقع از رخ زیبای خود براندازی

بگو نظارگیان را صلای جانبازی

عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 262

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور