غزل شمارهٔ 1886
Toggle stanza 1ای شب تیره به گیسوی کسی می مانی
11
ای شب تیره به گیسوی کسی می مانی
وی مؤذن تو به فریاد رسی می مانی
22
چه خبر داری از آن قافله، ای مرغ سحر؟
که ز فریاد به نالان جرسی می مانی
33
گریه می خواست همی آیدم از دیدن تو
زان که، ای سرو، به بالای کسی می مانی
44
عمرم آن است که در دیده همی آیی، لیک
مردن این است که در دیده بسی می مانی
55
صد شبم چشم به ره مانده و روزی که رسی
طاقتم نیست، اگر یک نفسی می مانی
66
آخر، ای دل، چه کنم با تو، به هر جا که روی
عاقبت بسته به دام هوسی می مانی
77
آه سوزنده چرا دود ز تو برنآرد؟
خسروا، چون تو نزاری، به خسی می مانی
آڈیو
اس نظم کے لیے شعر بہ شعر آڈیو وقت ابھی دستیاب نہیں۔
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور
گفتگو
قارئین کے تبصرے
اپنی رائے دیں، سوال پوچھیں یا گفتگو کو آگے بڑھائیں۔ تبصروں کا جائزہ لیا جا سکتا ہے۔
لوڈ ہو رہا ہے…

