غزل شمارهٔ 1885

Toggle stanza 1
تو خود به غمزه سراسر کرشمه و نازی
1

تو خود به غمزه سراسر کرشمه و نازی

چه حاجت است که با ما کرشمه ای سازی

2

به تیغ بازی مژگان مریز خون مرا

که نیست ریختن خون عاشقان بازی

3

شب آمدی و نگفتم به کس، ولی چه کنم؟

که بوی زلف به همسایه کرد غمازی

4

حدیث حسن کسی را به عهد تو نرسد

ترا رسد که، نگارا، به حسن ممتازی

5

از آن شده ست لگدکوب بلبلان سر سرو

که پیش قامت تو می کند سرافرازی

6

چو جان به پای تو انداختم، خیال بگفت

که من از آن توام تا تو دل نیندازی

7

رضا به کشتن خود داد خسروت که ز لب

به زنده کردن او چون مسیح پردازی

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor