شاعر: سنایی
انصاف بده که نیک یاری
زو هیچ مگو که خوش نگاری
در رود زدن شکر سماعی
در گوی زدن شکر سواری
مه جبهت و آفتاب رویی
زهره دل و مشتری عذاری
بنوشت زمانه گویی آنجا
در جانت کتاب بردباری
بنگاشت خدای گویی اینجا
در دیدهت نقش حقگزاری
از لعل تو هست عاقلان را
یک نوش و هزار گونه خاری
در جزع تو هست عاشقان را
یک غمزه و صد هزار خاری
جز غمزهٔ تو که دید هرگز
یک ناوک و صد جهان حصاری
جز خندهٔ تو که داشت در دهر
یک شکر و نه فلک شکاری
در رزم تو هیچ دل نپوشد
بر تن زره ستیزهکاری
در بزم تو هیچ شه ندارد
بر سر کله بزرگواری
ای شوخ سیهگری که از تو
کم دید کسی سپیدکاری
از ابجد برتری ازیراک
نی یک نه دو نه سه نه چهاری
سرمازدگان آب و گل را
در جمله، بهار در بهاری
جان و دل و دین بنده با تست
تا اینهمه را چگونه داری
چون بازسپید دلفریبی
چون شیرسیاه جانشکاری
تا پای من اندرین میانست
دستی به سرم فرو نیاری
من پای فرو نهادم ایراک
دانم سر پای من نداری
دشنام دهی که ای سنایی
بس خوش سخن و بزرگواری
هر چند جواب شرط من نیست
با این همه صد هزار باری
زمین
آن را که به لطف سر بخاری
از عقل و معامله برآری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2746
خضری به میان سینه داری
در آب حیات و سبزه زاری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2747
میآید سنجق بهاری
لشکرکش شور و بیقراری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2748
ای چشم و چراغ شهریاری
والله به خدا که آن تو داری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2749
آمد به درت امیدواری
کو را به جز از تو نیست یاری
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 255
ای دل، بنشین چو سوکواری
کان رفت که آید از تو کاری
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 256
پروانه شبی ز بی قراری
بیرون آمد به خواستاری
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 776
ای بوس تو اصل هر شماری
چشم سیهت سفید کاری
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 777
فارسی متن کا ماخذ: گنجور