شاعر: عراقی
ای دل، بنشین چو سوکواری
کان رفت که آید از تو کاری
وی دیده ببار اشک خونین
بی کار چه ماندهای تو، باری؟
وی جان، بشتاب بر در دوست
چون نیست جز اوت هیچ یاری
گو: آمدهام به درگه تو
تا در نگری به دوستداری
گر بپذیرم: اینت دولت
ور رد کنی، اینت خاکساری
نومید چگونه باز گردد
از درگه تو امیدواری؟
یاد آر ز من، که بودم آخر
در بندگی تو روزگاری
چون از تو جدا فکندم ایام
ناکام شدم به هر دیاری
بیروی تو هر گلی که دیدم
در دیدهٔ من خلید خاری
بیبوی خوشت نیایدم خوش
بوی خوش هیچ نوبهاری
بی دوست، که را خوش آید آخر
بوی گل و رنگ لاله زاری؟
و اکنون که ز جمله ناامیدم
بی روی تو نیستم قراری
دریاب، که ماندهام به ره در
در گردن من فتاده باری
بشتاب، که بر درت گدایی است
مانا که عراقی است، آری
زمین
آن را که به لطف سر بخاری
از عقل و معامله برآری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2746
خضری به میان سینه داری
در آب حیات و سبزه زاری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2747
میآید سنجق بهاری
لشکرکش شور و بیقراری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2748
ای چشم و چراغ شهریاری
والله به خدا که آن تو داری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2749
انصاف بده که نیک یاری
زو هیچ مگو که خوش نگاری
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 413
پروانه شبی ز بی قراری
بیرون آمد به خواستاری
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 776
ای بوس تو اصل هر شماری
چشم سیهت سفید کاری
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 777
آمد به درت امیدواری
کو را به جز از تو نیست یاری
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 255
فارسی متن کا ماخذ: گنجور