شاعر: عراقی
آمد به درت امیدواری
کو را به جز از تو نیست یاری
محنتزدهای، نیازمندی
خجلتزدهای، گناهکاری
از گفتهٔ خود سیاهرویی
وز کردهٔ خویش شرمساری
از یار جدا فتاده عمری
وز دوست بمانده روزگاری
بوده به درت چنان عزیزی
دور از تو چنین بمانده خواری
خرسند ز خاک درگه تو
بیچاره به بوی یا غباری
شاید ز در تو باز گردد؟
نومید، چنین امیدواری
زیبد که شود به کام دشمن
از دوستی تو دوستداری؟
بخشای ز لطف بر عراقی
کو ماند کنون و زینهاری
زمین
آن را که به لطف سر بخاری
از عقل و معامله برآری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2746
خضری به میان سینه داری
در آب حیات و سبزه زاری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2747
میآید سنجق بهاری
لشکرکش شور و بیقراری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2748
ای چشم و چراغ شهریاری
والله به خدا که آن تو داری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2749
انصاف بده که نیک یاری
زو هیچ مگو که خوش نگاری
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 413
پروانه شبی ز بی قراری
بیرون آمد به خواستاری
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 776
ای بوس تو اصل هر شماری
چشم سیهت سفید کاری
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 777
ای دل، بنشین چو سوکواری
کان رفت که آید از تو کاری
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 256
فارسی متن کا ماخذ: گنجور