زمین
آن سخن گفتن تو هست هنوزم در گوش
وان شکر خنده شیرین تو از چشمه نوش
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1165
یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دستِ تطاول به مال رعیّت دراز کرده بود و جور و اذیّت آغاز کرده. تا به جایی که خلق از مَکایدِ فعلش به جهان برفتند و از کُرْبَتِ جورش راهِ غربت گرفتند. چون رعیّت کم شد، ارتفاعِ ولایت نقصان پذیرفت و خزانه تهی ماند و دشمنان زور آوردند.
هر که فریادرسِ روز مصیبت خواهد
سعدیگلستانباب اول در سیرت پادشاهانحکایت شمارهٔ 6
دوش در صومعه آمد صنم باده فروش
جام می در کف و زنار حمایل بر دوش
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 397
دوش در میکده ترسا بچه باده فروش
گفت از من سخنی دار چو آویزه به گوش
علامہ اقبالپیام مشرقافکاربخش 42 - بندگی
دوشم آهنگ عشا بود که آمد در گوش
ناله از تار ردایی که مرا بود به دوش
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 218
در بغل مصحف و سجاده تقوا بر دوش
برد از مدرسه ام مغبچه باده فروش
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 326