صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عرفی
  2. »غزلیات
  3. »غزل شمارهٔ 397

غزل شمارهٔ 397

شاعر: عرفی

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: وش

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 6

صنف: غزل

Toggle stanza 1
1

دوش در صومعه آمد صنم باده فروش

جام می در کف و زنار حمایل بر دوش

2

همه سرمایهٔ سودای دل خام طمع

همه نقصان متاع من اسلام فروش

3

غمزه اش گرم عنان گشته که بگریز، مَایست

عشوه اش طنزکنان گفته بیندیش، مکوش

4

غمزهٔ شوخ در انداخته با نرگس مست

موجهٔ طعنه برانگیخته از چشمهٔ نوش

5

گفت ای عهد شکن صومعه به بود ز دیر

نغمهٔ عود کمی داشت ازین ذکر و خروش

6

توبه از باده و بربستن چشم از رخ من

ترک زنار و برافکندن سجاده به دوش

7

ننگ بادت که نه ایمانت حلال است و نه کفر

شرم بادت که نه مستیت به ذوق است و نه هوش

8

جز دل سوخته را، صوفی افسرده، دل است

در خم طرهٔ ما باز فشاندی از جوش

9

باز از توبه شکن، عهد ز ما، خود نه رواست

هان بگیر این قدح، ای توبه شکن، زود بنوش

10

توبهٔ اول اگر زود شکستی رستی

ور نه خود ریشه دواند به دل بیهده کوش

11

بگرفتم ز وی آن جام که نوشم بادا

بگشودم لب خاموش و دل پند نیوش

12

من صنم گوی و مریدان همه در هایاهای

من قدح نوش و مغان نغمه زن نوشانوش

13

بعد از آن بر سر صلح آمده رفتیم به دیر

خنده بر زمرهٔ اسلام زنان جوشاجوش

14

عرفی این قصهٔ ز خلوت نبری در بازار

هان مبادا شنود محتسب شهر، خموش

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

شهید او که بود آب و رنگ یاقوتش

نهند خضر و مسیحا به دوش تابوتش

عرفی»غزلیات»غزل شمارهٔ 396

اگلی نظم

تا کی از گریه توان منع دو چشم تر خویش

بعد از این ما و خجالت به نصیحت گر خویش

عرفی»غزلیات»غزل شمارهٔ 398

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

آن سخن گفتن تو هست هنوزم در گوش

وان شکر خنده شیرین تو از چشمه نوش

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1165

یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دستِ تطاول به مال رعیّت دراز کرده بود و جور و اذیّت آغاز کرده. تا به جایی که خلق از مَکایدِ فعلش به جهان برفتند و از کُرْبَتِ جورش راهِ غربت گرفتند. چون رعیّت کم شد، ارتفاعِ ولایت نقصان پذیرفت و خزانه تهی ماند و دشمنان زور آوردند.

هر که فریاد‌رسِ روز مصیبت خواهد

سعدی»گلستان»باب اول در سیرت پادشاهان»حکایت شمارهٔ 6

دوش تا روز من از عشق تو بودم به خروش

تو چه دانی که چه بود از غم تو بر من دوش

سنایی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 203

دوش در میکده ترسا بچه باده فروش

گفت از من سخنی دار چو آویزه به گوش

علامہ اقبال»پیام مشرق»افکار»بخش 42 - بندگی

دوشم آهنگ عشا بود که آمد در گوش

ناله از تار ردایی که مرا بود به دوش

غالب دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 218

در بغل مصحف و سجاده تقوا بر دوش

برد از مدرسه ام مغبچه باده فروش

نظیری نیشابوری»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 326

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور