شاعر: امیرخسرو دهلوی
آن سخن گفتن تو هست هنوزم در گوش
وان شکر خنده شیرین تو از چشمه نوش
گریه می آیدم از دور به آواز بلند
که ازان گریه نمی آیدم آواز به گوش
سر و قد، از چمن سبز به بیرون چه روی؟
سر برون نازده از لاله تر مرزنگوش
دوش در خواب بدیدم رخ چون خورشیدت
نیم شب روز شد از شعله آهم شب دوش
ای به خشم از بر من رفته و تنها خفته
چشم را گوی که چندین طرف خواب بپوش
خسروا، گرم برون می دودت خواب از چشم
دیگ دل شد مگر از پختن سودا خاموش
زمین
یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دستِ تطاول به مال رعیّت دراز کرده بود و جور و اذیّت آغاز کرده. تا به جایی که خلق از مَکایدِ فعلش به جهان برفتند و از کُرْبَتِ جورش راهِ غربت گرفتند. چون رعیّت کم شد، ارتفاعِ ولایت نقصان پذیرفت و خزانه تهی ماند و دشمنان زور آوردند.
هر که فریادرسِ روز مصیبت خواهد
سعدیگلستانباب اول در سیرت پادشاهانحکایت شمارهٔ 6
دوش تا روز من از عشق تو بودم به خروش
تو چه دانی که چه بود از غم تو بر من دوش
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 203
دوش در صومعه آمد صنم باده فروش
جام می در کف و زنار حمایل بر دوش
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 397
دوش در میکده ترسا بچه باده فروش
گفت از من سخنی دار چو آویزه به گوش
علامہ اقبالپیام مشرقافکاربخش 42 - بندگی
دوشم آهنگ عشا بود که آمد در گوش
ناله از تار ردایی که مرا بود به دوش
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 218
در بغل مصحف و سجاده تقوا بر دوش
برد از مدرسه ام مغبچه باده فروش
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 326
فارسی متن کا ماخذ: گنجور