آن کس که چو او نبود در دهر دگر
در خاک شد از تیر اجل زیر و زبر
واکنون که همی ز خاک برنارد سر
شاید که به خون دل کنم مژگان تر
زمین
دور از رخت ای سنگدل سیمینبر
لم یبق من الوجود عین و اثر
جامیدیوان اشعاررباعیاتشمارهٔ 49
چشم تو که ریخت خون صد خسته جگر
در ماتمشان کبود پوشید مگر
جامیدیوان اشعاررباعیاتشمارهٔ 50
چون حاصلِ آدمی درین جایِ دودَر
جز دردِ دل و دادنِ جان نیست دگر
خیامترانههای خیام (صادق هدایت)درد زندگی [25-16]رباعی 23
وقت سحر است خیز ای طرفه پسر
پر بادهٔ لعل کن بلورین ساغر
خیامرباعیاترباعی شمارهٔ 110
چرخا! فلکا! نه عقل داری، نه بصر
هرگز نکنی به حالِ آزاده نظر
خیامرباعیات خیام به پژوهش سیدعلی میرافضلیرباعیات محتملشمارهٔ 26
آمد بر من، که؟ یار، کی؟ وقت سحر
ترسنده، ز که؟ ز خصم، خصمش که؟ پدر
رودکیرباعیاترباعی شمارهٔ 14
آن کس که ترا دیده بود ای دلبر
او چون نگرد بسوی معشوق دگر
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 868
اندیشهٔ دهرت ز چه بگداخت جگر
طبع تو مزاج دهر نشناخت مگر
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 871
ای آنکه دلت باید بر وی مگذر
زاهد شو و از چشم به خوبان منگر
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 873
ای دلبر عیّار دلِ نیکوفر
از جملهٔ نیکوان توی نیکوتر
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 876
فارسی متن کا ماخذ: گنجور