اکنون که ستد هوای تو داد از من
گر جان بدهم نیایدت یاد از من
مسکین من مستمند کاندر غم تو
میسوزم و تو فارغ و آزاد از من
زمین
از بسکه فساد و ابلهی زاد از من
در عمر کسی نگشت دلشاد از من
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1387
ای داد که هست جمله بیدار از من
ای من که هزار آه و فریاد از من
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1402
چون یار نمیکند همی یاد از من
برخاست چو زیرِ چنگ فریاد از من
عطارمختارنامهباب سیام: در فراغت نمودن از معشوقشمارهٔ 8
فارسی متن کا ماخذ: گنجور