گه یار شوی تو با ملامتگر من
گه بگریزی ز بیم خصم از بر من
بگذار مرا چو نیستی در خور من
تو مصلح و من رند نداری سر من
زمین
شب رفت و نرفت ای بتِ سیمینبرِ من
سودای مناجات غمت از سرِ من
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1486
تا عشق نشست ناگهی در سر من
برخاست ازین غم دل غم پرور من
عطارمختارنامهباب چهل و دوم: در صفت دردمندی عاشقشمارهٔ 18
ای تیره زمین که بوده ای بستر من
هر خاک که با تست همه بر سر من
غالب دهلویدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 95
فارسی متن کا ماخذ: گنجور