شب رفت و نرفت ای بتِ سیمینبرِ من
سودای مناجات غمت از سرِ من
خواب شب من توی و نور روزم
نه روز و نه شب چون تو نباشی برِ من
زمین
گه یار شوی تو با ملامتگر من
گه بگریزی ز بیم خصم از بر من
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 317
تا عشق نشست ناگهی در سر من
برخاست ازین غم دل غم پرور من
عطارمختارنامهباب چهل و دوم: در صفت دردمندی عاشقشمارهٔ 18
ای تیره زمین که بوده ای بستر من
هر خاک که با تست همه بر سر من
غالب دهلویدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 95
فارسی متن کا ماخذ: گنجور