ای داد که هست جمله بیدار از من
ای من که هزار آه و فریاد از من
چو ذلک ما قدمت ایدیکم گفت
ناشاد شبی که اصل غم زاد از من
زمین
اکنون که ستد هوای تو داد از من
گر جان بدهم نیایدت یاد از من
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 316
چون یار نمیکند همی یاد از من
برخاست چو زیرِ چنگ فریاد از من
عطارمختارنامهباب سیام: در فراغت نمودن از معشوقشمارهٔ 8
از بسکه فساد و ابلهی زاد از من
در عمر کسی نگشت دلشاد از من
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1387
فارسی متن کا ماخذ: گنجور