روز آمد و برکشید خورشید علم
شب کرد ازو هزیمت و برد حشم
گویی ز میان آن دو زلفین به خم
پیدا کردند روی آن شهره صنم
زمین
بر حاشیه لوح جمال تو قلم
حرفی دو ز مشک سوده کرده ست رقم
جامیدیوان اشعاراشعار پراکندهشمارهٔ 3
تا تو نزنی طعن کسی در عالم
زانسان که زدند قدسیان بر آدم
جامیدیوان اشعاررباعیاتشمارهٔ 5
واجب نبود به کس بر، افضال و کرم
واجب باشد هر آینه شکر نعم
رودکیرباعیاترباعی شمارهٔ 19
آن خوش سخنان که ما بگفتیم به هم
در دل دارد نهفته این چرخ به خم
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1111
آن کس که ببست خواب ما را به ستم
یارب تو ببند خواب او را به کرم
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1113
دستارم و جبه و سرم هر سه به هم
قیمت کردند به یک درم چیزی کم
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1227
عمری رخ یکدگر بدیدیم به چشم
امروز که درهم نگریدیم به چشم
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1266
گویی تو که من ز هر هنر باخبرم
این بیخبری بس که ز خود بیخبرم
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1292
ماهی فارغ ز چارده میبینم
بیچشم بسوی ماه ره میبینم
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1317
شمع آمد و گفت: چند از افروختنم
وز خامی خود سوختن آموختم
عطارمختارنامهباب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمعشمارهٔ 32
فارسی متن کا ماخذ: گنجور