صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 110

قصیدهٔ شمارهٔ 110

شاعر: سنایی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

قافیہ: م

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 17

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
1

زهی پشت و پناه هر دو عالم

سر و سالار فرزندان آدم

2

دلیل راهت ابراهیم آزر

منادی ملتت عیسی مریم

3

شبستان مقامت قاب قوسین

در درگاه تو بطحا و زمزم

4

ملایک را نشان از چون تو مهتر

رسل را فخر از چون تو مقدم

5

نبودی گر برایت گفت ایزد

نه آدم آفریدی و نه عالم

6

کلاه و تخت کسرا از تو نابود

سپاه و ملک قیصر از تو درهم

7

میان اولیا صدری و بدری

میان انبیا مهری و خاتم

8

بوقت راز گفتن با خداوند

نیامد مر ترا یک مرد محرم

9

تویی زی اقربا درویش ایمن

تویی زی انبیا سلطان اعظم

10

نگیری خشم از دندان شکستن

شفاعت مر ترا باشد مسلم

11

ترا دانند زیف و ضال و مجنون

گهی ساحر گهی کاهن منجم

12

تو آن بودی که بودی و نگشتی

ز مدحت شادمان رنجور از ذم

13

ندانم در عرب یک خانه کو را

نبودست از برای دینت ماتم

14

روانت را همه جام پیاپی

سپاهت را همه فتح دمادم

15

تو آن مردی که در میدان مردان

تو داری پهلوانی چون غشمشم

16

تو آن شمسی که بر گردون دو نیمه

کنی مه را زهی برهانت محکم

17

بنوک تازیانه بر فگندی

نهاده گرز افریدون و رستم

18

به زنجیر اندر آرند و فروشند

هر آنکو هست عاصی از تو یکدم

19

ترا در صومعه بود ار شفاعت

بدیدی تا به ساق عرش بلغم

20

سپاه و تخت و ملک و گنج بگذاشت

ز عشق راهت ابراهیم ادهم

21

مرا یاد تو باید بر زبان بس

سنایی گردد از یاد تو خرم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

نماز شام من و دوست خوش نشسته بهم

گرفته دامن شادی شکسته گردن غم

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 109

اگلی نظم

ز باده بده ساقیا زود دادم

که من خرمت خویش بر باد دادم

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 111 - در استغنای طبع خویش گوید

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

شدم در گوشه میخانه محرم

گرفتم گوشه ای از جمله عالم

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 304

چنان مست است از آن دم جان آدم

که نشناسد از آن دم جان آدم

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1500

یکی مطرب همی‌خواهم در این دم

که نشناسد ز مستی زیر از بم

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1505

خداوندا مده آن یار را غم

مبادا قامت آن سرو را خم

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1514

چنان مستم چنان مستم من این دم

که حوا را بنشناسم ز آدم

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1542

دو منظور موافق روی در هم

همه کس دوست می‌دارند و، من هم

سعدی»خبیثات و مجالس الهزل»خبیثات»شمارهٔ 36

رفیق مهربان و یار همدم

همه کس دوست می‌دارند و من هم

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 353

بسی صورت بگردیدست عالم

وزین صورت بگردد عاقبت هم

سعدی»مواعظ»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 37 - در ستایش امیرانکیانو

دو امیرزاده در مصر بودند، یکی علم آموخت و دیگری مال اندوخت. عاقبة‌الاَمر آن یکی عَلّامهٔ عصر گشت و این یکی عزیزِ مصر شد.

پس این توانگر به چشمِ حقارت در فقیه نظر کردی و گفتی: من به سلطنت رسیدم و این همچنان در مَسْکَنَت بمانده است.

سعدی»گلستان»باب سوم در فضیلت قناعت»حکایت شمارهٔ 2

هر که بدی را بکشد خلق را از بلای او برهاند و او را از عذاب خدای عزَّ و جَلَّ.

پسندیده‌ست بخشایش ولیکن

سعدی»گلستان»باب هشتم در آداب صحبت»حکمت شمارهٔ 16

مزید تلاش کریں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور