شاعر: صائب
جان زترک جسم چون گوهر فروزان می شود
چون بخار از گل برآید ابر نیسان می شود
ترک خواهش را حیات جاودانی لازم است
آبرو چون جمع گردد آب حیوان می شود
در هوای دانه نعلش همچنان در آتش است
پایتخت مور اگر دست سلیمان می شود
بیگناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق
یوسف از دامان پاک خود به زندان می شود
محو روی دوست ازخواب پریشان ایمن است
خانه در بسته گردد هر که حیران می شود
ازنشاط اهل دل ظاهرپرستان غافلند
پسته دایم در میان پوست خندان می شود
اهل غفلت را رهایی نیست از زندان خاک
پای خواب آلود آخر گرد دامان می شود
عشق دارد در لباس شرم پنهان حسن را
شمع در فانوس از پروانه پنهان می شود
نور چشم من چو شمع از گریه گرم من است
خانه اهل کرم روشن ز مهمان می شود
هر که را از دست می گیرد هوای دل عنان
گردباد دامن صحرای امکان می شود
زمین
زلف گرد آور که بازم دل پریشان میشود
روی پنهان کن که بازم دیده حیران میشود
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 681
باد صحرای جنون هرگه گلافشان میشود
جیبم از خود میرود چندانکه دامان میشود
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1566
تا دم تیغت به عرض جلوه عریان میشود
خون زخم من چو رنگ ازگل نمایان میشود
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1567
هر چه در دل نقش بندد آدمی آن می شود
خاک مجنون زود بازیگاه طفلان می شود
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2704
از گلستانی که بلبل روی گردان می شود
شبنم رخسار گل اشک یتیمان می شود
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2705
هستی ظاهر حجاب قرب یزدان می شود
ذره اینجا پرده خورشید تابان می شود
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2706
زودتر دل جمع گردد چون پریشان می شود
چون شود سی پاره قرآن ختم آسان می شود
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2708
گر ز ریحان خواب بیدردان به سامان می شود
خواب من آشفته زان خط چو ریحان می شود؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2709
عاقبت کار نظربازان به سامان می شود
گرد مجنون سرمه چشم غزالان می شود
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2710
کار ما از ساغر پرمی به سامان می شود
مجلس ما از گل ابری گلستان می شود
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2711
فارسی متن کا ماخذ: گنجور