شاعر: صائب
بنفشه پیش خطت قفل بر زبان انداخت
گهر ز شرم لبت سنگ در دهان انداخت
ز سنگ تفرقه یک شیشه درست نماند
چه فتنه بود که زلف تو در میان انداخت
کدام سینه هدف شد، که ناوکش خود را
نفس گداخته در خانه کمان انداخت
گلاب صبح قیامت کجا به هوش آرد؟
مرا که حیرت دیدار از زبان انداخت
اگر به دامن همت غبار نشیند
ز آسیای فلک آب می توان انداخت
ازان به دیده خورشید، عشق سوزن زد
که طرح بوسه بر آن خاک آستان انداخت
فسردگی نفس شعله را گره زده بود
سپند، زمزمه عشق در میان انداخت
به کلک قدرت صائب شکستگی مرساد!
که طرز حافظ شیراز در میان انداخت
زمین
چه تیر بود که چشم تو ناگهان انداخت؟
که بر نشانه دلهای عاشقان انداخت
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 335
خَمی که ابرویِ شوخِ تو در کمان انداخت
به قصد جانِ منِ زارِ ناتوان انداخت
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 16
چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت
که یک دم از تو نظر بر نمیتوان انداخت
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 31
به یک گره که دو چشمت بر ابروان انداخت
هزار فتنه و آشوب در جهان انداخت
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 10
چو آفتاب رخت سایه بر جهان انداخت
جهان کلاه ز شادی بر آسمان انداخت
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 11
نشسته بودم ودی در وثاق می گفتم
چه فتنه بود که ایام در جهان انداخت
عرفیقطعاتشمارهٔ 3 - ستایش
چو شمع سوز دلم عشق بر زبان انداخت
دگر نخواستی آتش مرا به جان انداخت
نظیری نیشابوریدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 10 - ایضا در مدح خان خانان بن بیرام خان واقعست
فارسی متن کا ماخذ: گنجور