شاعر: صائب
اشک دریادل ما گرد جهان میگردد
آب از قوت سرچشمه روان میگردد
صادقان زیر فلک قصد اقامت نکنند
صبح چون کرد نفس راست، روان میگردد
میبرد بیخردان را سخن پوچ از جای
طفل را مرکب نی تخت روان میگردد
پیری از طینت خامان نبرد خامی را
تیر کج راست کی از زور کمان میگردد؟
میدهد پیچ و خم فکر سخن را پرداز
خامشی جوهر شمشیر زبان میگردد
دُرد می کاهربای دلِ صدپارهٔ ماست
خاک شیرازه اوراق خزان میگردد
چون جدل نیست بلایی سر بیمغزان را
رگ گردن چو شود راست، سنان میگردد
بیشتر گوشه نشینان جهان صیادند
دام در خاک پی صید نهان میگردد
از ملامت نشود کند مرا پای طلب
سخن سخت مرا سنگ فسان میگردد
خصم بدگوهر اگر حرف ملایم گوید
استخوانی است که در لقمه نهان میگردد
نیست سیمینذقنان را ز خط سبز گزیر
این ترنجی است که نارنجنشان میگردد
هرکه از دایره شرع برون ننهد پای
خاتم دست سلیمان زمان میگردد
خانه آباد به معماری سیلاب کند
تاجری را که به دولاب دکان میگردد
صبر بر سختی ایام ثمرها دارد
چشمهها بیشتر از سنگ روان میگردد
من دیوانه به هرجا که گریزم از خلق
سنگ اطفال، مرا سنگ نشان میگردد
میکند ابر بهاران دهنش پرگوهر
هرکه صائب چو صدف پاک دهان میگردد
زمین
سر ارباب جدل خرج زبان میگردد
رگ گردن چو قوی گشت سنان میگردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3281
راست آزرده کی از زخم زبان میگردد؟
تیر کج باعث آرام نشان میگردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3282
دیدنت باعث سرسبزی جان میگردد
پیر در سایه سرو تو جوان میگردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3283
آدمی پیر چو شد حرص جوان میگردد
خواب در وقت سحرگاه گران میگردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3284
فارسی متن کا ماخذ: گنجور