شاعر: صائب
آدمی پیر چو شد حرص جوان میگردد
خواب در وقت سحرگاه گران میگردد
آسمان در حرکت از نظر روشن ماست
آب از قوت سرچشمه روان میگردد
رای روشن ز بزرگان کهنسال طلب
آبها صاف در ایام خزان میگردد
طالب خلق اگر گوشه عزلت گیرد
همچو دامی است که در خاک نهان میگردد
رتبه عشق به تدریج بلندی گیرد
باده چون کهنه شود نشئه جوان میگردد
آسمان خاک ره مردم بیآزار است
گرگ در گله این قوم شبان میگردد
هرکه را تیغ زبان نیست به فرمان صائب
عاقبت کشته شمشیر زبان میگردد
زمین
سر ارباب جدل خرج زبان میگردد
رگ گردن چو قوی گشت سنان میگردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3281
راست آزرده کی از زخم زبان میگردد؟
تیر کج باعث آرام نشان میگردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3282
دیدنت باعث سرسبزی جان میگردد
پیر در سایه سرو تو جوان میگردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3283
اشک دریادل ما گرد جهان میگردد
آب از قوت سرچشمه روان میگردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3285
فارسی متن کا ماخذ: گنجور