شاعر: صائب
شکوه حسن فزون گردد از لباس جلال
شود دو آتشه رنگ بتان ز جامه آل
ازان به جامه گلرنگ مایل است آن شوخی
که در لباس کند خون عاشقان پامال
چو آب از جگر لعل آتشین پیداست
صفای پیکر سیمین او ز جامه آل
کدام چشم ترا سیر می تواند دید
کنون که قد تو از جامه یافت رنگ جمال
به پاکدامنی افتاده است کار مرا
که جامه رانکند رنگ جز به خون حلال
زمین ز جلوه رنگین آن بهار امید
ز باده شفقی ساغری است مالامال
به دور روی تو بلبل ز خجلت افشاند
فروغ چهره گل را چو گرد از پرو بال
ز سایه در جگر خاک خون کند صائب
کشید بس که به خون دامن آن بلند نهال
زمین
جواب نامه یعقوب سلطان
تبارک الله ازین طایر همایون فال
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 14
منم چو گوی به میدان فسحت مه و سال
به صولجان قضا منقلب ز حال به حال
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 3
شَمَمتُ روحَ وِدادٍ و شِمتُ برقَ وِصال
بیا که بویِ تو را میرم ای نسیمِ شِمال
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 303
کسان که تلخی زهر طلب نمیدانند
ترش شوند و بتابند رو ز اهل سؤال
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 80
چگونه برنپرد جان چو از جناب جلال
خطاب لطف چو شکر به جان رسد که تعال
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1353
تو را سعادت بادا در آن جمال و جلال
هزار عاشق اگر مرد خون مات حلال
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1354
دو چشم اگر بگشادی به آفتاب وصال
برآ به چرخ حقایق دگر مگو ز خیال
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1355
تعال یا مدد العیش و السرور تعال
تعال یا فرج الهم فاتح الاقفال
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1369
جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال
شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 347
چنانکه مشرق و مغرب به هم نپیوندند
میان عالم و جاهل تألفست محال
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 159
فارسی متن کا ماخذ: گنجور