هشیار زیستن نه ز قانون حکمت است
در کارخانه ای که نظامش به غفلت است
این کنج عزلتی که گرفته است شیخ شهر
در چشم اهل دید کمینگاه شهرت است
بند از دهان کیسه گشودن، نه از زبان
ای خواجه در طریقه ما شکر نعمت است
سوداگرست هر که دهد زر به آبروی
آن کس که بی سؤال دهد اهل همت است
دشت گشاده را نشود بستگی نصیب
سین سخا کلید در باغ جنت است
از تیغ آفتاب گل و لاله رنگ باخت
شبنم هنوز مست شکرخواب غفلت است
در کاسه سری که بود فکر آب و نان
چون آسیا همیشه پر از گرد کلفت است
یک کشتی درست به ساحل نمی رسد
زین شورشی که در سر دریای وحدت است
گوهر ز اشک ابر سرانجام می کند
صائب کسی که همچو صدف پاک طینت است
زمین
ای پیر، خاک پای تو نور سعادت است
مقراض توبه تو چو لای شهادت است
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 307
گلکردن هوس ز دل صاف تهمت است
موج و حباب چشمهٔ آیینه حیرت است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 452
ساقی بیا و باده ده اکنون که فرصت است
مطرب بزن ترانه که فرصت غنیمت است
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 123
آنی که پای تا به سرت عجب طاعت است
شب زنده داریت بتر از خواب غفلت است
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 45
باد بهار سلسله جنبان صحبت است
موج شراب دام پریزاد عشرت است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1868
بیداری سیاه دلان عین غفلت است
خوابی که نیست از سر غفلت، عبادت است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1870
پوشیدن نظر ز جهان عین حکمت است
قطع نظر ز خلق کمال بصیرت است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1873
فارسی متن کا ماخذ: گنجور