ای پیر، خاک پای تو نور سعادت است
مقراض توبه تو چو لای شهادت است
هستی تو آن نظام که نون خطاب تو
محراب راست کرده برای عبادت است
دید آنکه طلعت تو و بیداریش نبود
هست آن سگی که خفتن صبحش به عادت است
تو شمع صبح، شعله شوقی که از تو خاست
زان هر یکی شراره چراغ هدایت است
علامه ای که معرفت انبیاش هست
او را به پیش تو محل استفادت است
در عهد تو قیام جهان از وجود تست
مانند صورتی که قیامش به مادت است
هر یک مرید تو چو هلالی ست از رکوع
هر شب هلال وار ازان در زیادت است
بتوان مرید گفت مرید ترا که اوست
آن مردمی که فتنه عین سعادت است
امید کز تو واصل گردد چو خرد و پیر
خسرو که بی وصال چو حرف ارادت است
زمین
گلکردن هوس ز دل صاف تهمت است
موج و حباب چشمهٔ آیینه حیرت است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 452
ساقی بیا و باده ده اکنون که فرصت است
مطرب بزن ترانه که فرصت غنیمت است
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 123
باد بهار سلسله جنبان صحبت است
موج شراب دام پریزاد عشرت است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1868
بیداری سیاه دلان عین غفلت است
خوابی که نیست از سر غفلت، عبادت است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1870
هشیار زیستن نه ز قانون حکمت است
در کارخانه ای که نظامش به غفلت است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1872
پوشیدن نظر ز جهان عین حکمت است
قطع نظر ز خلق کمال بصیرت است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1873
آنی که پای تا به سرت عجب طاعت است
شب زنده داریت بتر از خواب غفلت است
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 45
فارسی متن کا ماخذ: گنجور