شاعر: صائب
مردمک را سیر کن در حلقه چشم نگار
گر ندیدی درمیان جرگه آهوی تتار
جام لبریزی است در گردش میان میکشان
مردمک در حلقه آن چشمهای پر خمار
نور و ظلمت راکه از سحر آفرینان کرده است
جمع در یک کاسه،غیر از مردمک درچشم یار؟
مردمک چون خانه کعبه است و مژگان حاجیان
کز برای سجده اش صف بسته اند از هر کنار
خیمه لیلی است در دشت بیاض آن مردمک ؟
یاز ناف روز روشن، شد دل شب آشکار
مردمک راکن نظر در چشم شرم آلود او
گر ندیدی مریم آورده عیسی در کنار
مردمک هرچند باشد مرکز پرگار چشم
مرکز اینجا بیش از پرگار باشد بیقرار
ناف مشکین غزال چشم باشد مردمک
دوربادا چشم بد زین آهوی مردم شکار
سینه چاکان دارد از مژگان به گرد خویشتن
مردم آن چشم،مستغنی است از عشاق زار
بود اگر چتر سلیمان از پروبال پری
مردمک دارد ز نور خویش چتر زرنگار
گر سیه کاسه است در چشمش به ظاهرمردمک
عالمی را دارد از مردم نوازی شرمسار
حوریان از روزن جنت برون آرند سر
چون نگه زان مردمان چشم گردد آشکار
چند روزی دور خوبی زلف و خط رابیش نیست
دورحسن مردمک هرگز نیفتد از مدار
می شود نرگس به هر رنگی که باشد آب او
سرخ ازان شد مردمک در نرگس خونخواریار
می کند هر دم کمندی حلقه از تارنگاه
نیست سیری مردمان چشم او را از شکار
گرچه دارد مهر خاموشی به لب از مردمک
چشم مست او بود در گفتگو بی اختیار
ازحیا گر مردم چشمش به ظاهر ننگرد
می برد در پرده دل از مردمان بی اختیار
دامن لیلی، سر سودایی مجنون بود
مردمک در پرده چشم حجاب آلود یار
در سواد چشم او بنگر نگاه گرم را
گر ندیدی برق در ابر سیاه نوبهار
دل ز دست مردم چشمش گرفتن مشکل است
کشتی از گرداب ممکن نیست آیدبرکنار
کاسه اش هر چند در ظاهر نگون افتاده است
تر نمی سازدلبی را از شراب خوشگوار
می برد در بردن دلها ز مژگان بلند
مردم چشم سیه مستش ید طولی به کار
می رساند خانه چشم نظر بازان به آب
مردم چشمش زمژگان سیه عیار وار
گرزمستیهاصف مژگان رگ خوابش شود
مردم آن چشم از شوخی نمی گیرد قرار
درزمان مردم آن چشم،چشم آهوان
در نظر چون نقطه های سهو شد بی اعتبار
مردم خونریز چشم او به قصد عاشقان
دارد از مژگان حمایل تیغهای آبدار
می کند نام غزالان ختن را حلقه زود
مردم آن چشم از مد نگاه مشکبار
چشم شرم آلود او رامردمک چون مهر شرم
از پریشان گردی نظاره دارد در حصار
آن که دلهای پریشان راکند گرد آوری
نیست غیر از مردمک در دور چشم آن نگار
در بیاض چشم او تا مردمک را دیده است
بر عذار خود نقاب افکنده عنبر از بهار
کرده از یک آستین صددست مژگانش برون
تا نیفتد چشم مستش هر طرف بی اختیار
خضر اگر تیری به تاریکی فکند از ره مرو
در سواد چشم او بین آب حیوان آشکار
این غزل صائب به فرمان سلیمان زمان
از زبان خامه سحر آفرین شد آشکار
تا بود از مردمک روشن چراغ دیده ها
دور بادا چشم بد زین خسرو عالم مدار
زمین
با همه بیدست و پایی اندکی همتگمار
آسمان میبالد اینجا کودک دامن سوار
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1662
تا کنم از هر بن مو رنگ هستی آشکار
جام میخواهم در این میخانه یک طاووسدار
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1663
جسم غافل را به اندوه رم فرصت چهکار
کاروان هر سو رود بر خویش میبالد غبار
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1664
چشم تعظیم از گرانجانان این محفل مدار
کوفتن گردد عصا، کز سنگ برخیزد شرار
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1665
این مقام خوش که می بخشد نسیم وصل یار
خیر دار حل فیها خیر ارباب الدیار
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 10
عید شد و اندر کنار و بوسه با هم هر دو یار
یار ما ناداده بوسه می کند از ما کنار
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 169
شد مه عید از شفق چون جام زر باز آشکار
یعنی از آب شفق گون جام زر خالی مدار
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 437
گل خوش است و عید خوش وز هر دو خوشتر وصل یار
خاصه بعد از محنت هجران و درد انتظار
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 439
عاشقی در خشم شد از یار خود معشوق وار
گازری در خشم گشت از آفتاب نامدار
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1060
عرض لشکر میدهد مر عاشقان را عشق یار
زندگان آن جا پیاده کشتگان آن جا سوار
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1061
فارسی متن کا ماخذ: گنجور