صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. صائب
  2. »دیوان اشعار
  3. »غزلیات
  4. »غزل شمارهٔ 4557

غزل شمارهٔ 4557

شاعر: صائب

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: ار

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 38

صنف: غزل

Toggle stanza 1
11

مردمک را سیر کن در حلقه چشم نگار

گر ندیدی درمیان جرگه آهوی تتار

22

جام لبریزی است در گردش میان میکشان

مردمک در حلقه آن چشمهای پر خمار

33

نور و ظلمت راکه از سحر آفرینان کرده است

جمع در یک کاسه،غیر از مردمک درچشم یار؟

44

مردمک چون خانه کعبه است و مژگان حاجیان

کز برای سجده اش صف بسته اند از هر کنار

55

خیمه لیلی است در دشت بیاض آن مردمک ؟

یاز ناف روز روشن، شد دل شب آشکار

66

مردمک راکن نظر در چشم شرم آلود او

گر ندیدی مریم آورده عیسی در کنار

77

مردمک هرچند باشد مرکز پرگار چشم

مرکز اینجا بیش از پرگار باشد بیقرار

88

ناف مشکین غزال چشم باشد مردمک

دوربادا چشم بد زین آهوی مردم شکار

99

سینه چاکان دارد از مژگان به گرد خویشتن

مردم آن چشم،مستغنی است از عشاق زار

1010

بود اگر چتر سلیمان از پروبال پری

مردمک دارد ز نور خویش چتر زرنگار

1111

گر سیه کاسه است در چشمش به ظاهرمردمک

عالمی را دارد از مردم نوازی شرمسار

1212

حوریان از روزن جنت برون آرند سر

چون نگه زان مردمان چشم گردد آشکار

1313

چند روزی دور خوبی زلف و خط رابیش نیست

دورحسن مردمک هرگز نیفتد از مدار

1414

می شود نرگس به هر رنگی که باشد آب او

سرخ ازان شد مردمک در نرگس خونخواریار

1515

می کند هر دم کمندی حلقه از تارنگاه

نیست سیری مردمان چشم او را از شکار

1616

گرچه دارد مهر خاموشی به لب از مردمک

چشم مست او بود در گفتگو بی اختیار

1717

ازحیا گر مردم چشمش به ظاهر ننگرد

می برد در پرده دل از مردمان بی اختیار

1818

دامن لیلی، سر سودایی مجنون بود

مردمک در پرده چشم حجاب آلود یار

1919

در سواد چشم او بنگر نگاه گرم را

گر ندیدی برق در ابر سیاه نوبهار

2020

دل ز دست مردم چشمش گرفتن مشکل است

کشتی از گرداب ممکن نیست آیدبرکنار

2121

کاسه اش هر چند در ظاهر نگون افتاده است

تر نمی سازدلبی را از شراب خوشگوار

2222

می برد در بردن دلها ز مژگان بلند

مردم چشم سیه مستش ید طولی به کار

2323

می رساند خانه چشم نظر بازان به آب

مردم چشمش زمژگان سیه عیار وار

2424

گرزمستیهاصف مژگان رگ خوابش شود

مردم آن چشم از شوخی نمی گیرد قرار

2525

درزمان مردم آن چشم،چشم آهوان

در نظر چون نقطه های سهو شد بی اعتبار

2626

مردم خونریز چشم او به قصد عاشقان

دارد از مژگان حمایل تیغهای آبدار

2727

می کند نام غزالان ختن را حلقه زود

مردم آن چشم از مد نگاه مشکبار

2828

چشم شرم آلود او رامردمک چون مهر شرم

از پریشان گردی نظاره دارد در حصار

2929

آن که دلهای پریشان راکند گرد آوری

نیست غیر از مردمک در دور چشم آن نگار

3030

در بیاض چشم او تا مردمک را دیده است

بر عذار خود نقاب افکنده عنبر از بهار

3131

کرده از یک آستین صددست مژگانش برون

تا نیفتد چشم مستش هر طرف بی اختیار

3232

خضر اگر تیری به تاریکی فکند از ره مرو

در سواد چشم او بین آب حیوان آشکار

3333

این غزل صائب به فرمان سلیمان زمان

از زبان خامه سحر آفرین شد آشکار

3434

تا بود از مردمک روشن چراغ دیده ها

دور بادا چشم بد زین خسرو عالم مدار

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بیشتر گردد دل نازک ز غمخواران فگار

وای بر چشمی که از دستش بود بیماردار

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 4556

اگلی نظم

پرده مشکین به چشم شوخ بسته است آن نگار؟

یا شده است از ناف آهوی ختن مشک آشکار

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 4558

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

با همه بی‌دست و پایی اندکی همت‌گمار

آسمان می‌بالد اینجا کودک دامن سوار

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1662

تا کنم از هر بن مو رنگ هستی آشکار

جام می‌خواهم در این میخانه یک طاووس‌دار

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1663

جسم غافل را به اندوه رم فرصت چه‌کار

کاروان هر سو رود بر خویش می‌بالد غبار

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1664

چشم تعظیم از گران‌جانان این محفل مدار

کوفتن‌ گردد عصا، کز سنگ برخیزد شرار

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1665

این مقام خوش که می بخشد نسیم وصل یار

خیر دار حل فیها خیر ارباب الدیار

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 10

عید شد و اندر کنار و بوسه با هم هر دو یار

یار ما ناداده بوسه می کند از ما کنار

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 169

شد مه عید از شفق چون جام زر باز آشکار

یعنی از آب شفق گون جام زر خالی مدار

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 437

گل خوش است و عید خوش وز هر دو خوشتر وصل یار

خاصه بعد از محنت هجران و درد انتظار

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 439

عاشقی در خشم شد از یار خود معشوق وار

گازری در خشم گشت از آفتاب نامدار

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1060

عرض لشکر می‌دهد مر عاشقان را عشق یار

زندگان آن جا پیاده کشتگان آن جا سوار

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1061

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور