شاعر: صائب
تا مه روی تو پرتو بر جهان انداخته
پیش هر ویرانه گنج شایگان انداخته
پنجه زورآوران فکر را اندیشه ات
بر زمین عجز چون برگ خزان انداخته
گوهر شهوار را در عهد شکرخند تو
از دهن بیرون صدف چون استخوان انداخته
خط ریحانت که نی در ناخن یاقوت کرد
منشیان را چون قلم شق در بنان انداخته
چون کف خونین به خاک راه خون لعل را
از دهن در دور یاقوت تو کان انداخته
صبح خیزان قیامت را نگاه گرم تو
در غلط از فتنه آخر زمان انداخته
اشتیاق حلقه گوش تو در صلب صدف
در گهرها پیچ و تاب ریسمان انداخته
کودک این بوم و بر را حاجت تعلیم نیست
تا الف گفته است، ناوک بر نشان انداخته
از دل صحرایی خود چشم تا پوشیده ام
خویشتن را در فضای لامکان انداخته
من کیم صائب که خلاق سخن در این مقام
کلک معنی آفرین را از بنان انداخته
زمین
ای به اوج قدس فرش آستان انداخته
سجده در بارت زمین بر آسمان انداخته
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2609
ای جمالت برقع از رخ ناگهان انداخته
عالمی در شور و شوری در جهان انداخته
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 234
ای جلالت فرش عزت جاودان انداخته
گوی در میدان وحدت کامران انداخته
عراقیدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 20 - ایضاله
ای جلالت فرش عزت جاودان انداخته
عکس نورت تابشی بر کن فکان انداخته
عراقیدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 21 - در توحید
ای متاع درد در بازار جان انداخته
گوهر هر سود در جیب زیان انداخته
عرفیقصیدههاشمارهٔ 1 - ای متاع درد در بازار جان انداخته
فارسی متن کا ماخذ: گنجور