صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عرفی
  2. »قصیده‌ها
  3. »شمارهٔ 1 - ای متاع درد در بازار جان انداخته

شمارهٔ 1 - ای متاع درد در بازار جان انداخته

شاعر: عرفی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: انانداخته

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 5

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
1

ای متاع درد در بازار جان انداخته

گوهر هر سود در جیب زیان انداخته

2

نور حیرت در شب اندیشهٔ اوصاف تو

بس همایون مرغ عقل از آشیان انداخته

3

از کمان تا جسته در چشم تحیر کرده جا

معرفت کاو تیر حکمی بر نشان انداخته

4

ای به طبع باغ کون از بهر برهان حدوث

طرح رنگ آمیزی از فصل خزان انداخته

5

سرعت اندیشه را افکنده در دامان تیر

عادب خمیازه در جیب کمان انداخته

6

در چمن‌های محبت هر قدم چون کربلا

از نسیم عشوه فرش ارغوان انداخته

7

مرغ طبع اندر هوای معصیت نگشوده بال

عفو تو شاهین رحمت را بر آن انداخته

8

سایه پرورد غمت در آفتاب رستخیز

فرش استبرق به زیر سایبان انداخته

9

طعمهٔ عشق تو را از مغز جان آورده‌ام

آن هما تا سایه بر این استخوان انداخته

10

ای مذلت را روایی داده در بازار عشق

عزت و شان را از اوج عز و شان انداخته

11

هر کجا تاثیر غم را داده‌ای اذن عموم

شادی راحت فشان را ناتوان انداخته

12

زین خجالت چون برون آیم که دل در موج خون

نو عروسان غمت را مو کشان انداخته

13

فیض را نازم که هر کس پا به راهت مانده است

دل به دست آورد و جان را از میان انداخته

14

صید دل را بهر آگاهی ز صیاد ازل

در کمند طرهٔ عنبر فشان انداخته

15

کرده از عرفان لباس عجز را دامن دراز

کوتهی در جیب عقل نکته‌دان انداخته

16

طعمه‌ای کز خوان عشق افکنده‌ام در کام دل

ریزهٔ آن را جحیم اندر دهان انداخته

17

شرع گوید منع لب کن، عشق گوید نعره زن

کای تو هم در راه عشق خود عنان انداخته

18

دولت وصلت که دریابد که با آن محرمی

جوهر اوّل عَلَم بر آستان انداخته

19

حیرت حسن تو را نازم که در بزم وصال

جام آب زندگی از دست جان انداخته

20

وصف صُنعت کز لب هر ذره می‌ریزد برون

نطق را در معرض عقداللسان انداخته

21

در ثنایت چون گشایم لب که برق ناکسی

منطقم را آتش اندر خان و مان انداخته

22

من که باشم؟ عقل کل را ناوک‌انداز ادب

مرغ اوصاف تو از اوج بیان انداخته

23

مست ذوق عرفی‌ام کز نغمهٔ توحید تو

لذت آوازه در کام جهان انداخته

◆

اگلی / پچھلی نظم

اگلی نظم

ای داشته در سایه هم تیغ و قلم را

وی ساخته آرایش هم حلم و کرم را

عرفی»قصیده‌ها»شمارهٔ 2 - بنام خدا

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ای به اوج قدس فرش آستان انداخته

سجده در بارت زمین بر آسمان انداخته

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2609

تا مه روی تو پرتو بر جهان انداخته

پیش هر ویرانه گنج شایگان انداخته

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 6564

ای جمالت برقع از رخ ناگهان انداخته

عالمی در شور و شوری در جهان انداخته

عراقی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 234

ای جلالت فرش عزت جاودان انداخته

گوی در میدان وحدت کامران انداخته

عراقی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 20 - ایضاله

ای جلالت فرش عزت جاودان انداخته

عکس نورت تابشی بر کن فکان انداخته

عراقی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 21 - در توحید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور