شاعر: صائب
به مهر داغ رسیده است جمله اعضایم
ز پای تا به سر خویش چشم بینایم
چه لازم است چو مجنون شوم بیابان گرد؟
که از غبار دل خود بس است صحرایم
نمی شود نشود داغ لاله ها ناسور
که دشت کان نمک شد ز شور سودایم
بغیر خانه زنجیر ازین جهان خراب
به هیچ خانه دیگر نمی رود پایم
مرا به غیرت همکار احتیاجی نست
ز ذوق کار مهیاست کار فرمایم
به سنگ رفته فرو پای من ز دل سختی
نمی برد سخن سرد ناصح از جایم
مرا ز قرب گرانان همین کفایت بس
که کوه قاف سبک شد به دل چو عنقایم
به نرخ خاک ز من مشتری نمی گیرد
ز بس که گرد کسادی گرفته کالایم
نهان چگونه کنم راز عشق را صائب؟
که همچو نامه واکرده است سیمایم
زمین
به دیدنت که من خو گرفته می آیم
بکش به غمزه که بر خویش می نبخشایم
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1461
به رنگ خامه ز بس ناتوانی اجزایم
به سودن مژه فرسوده شد سراپایم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2314
من آن نیم که زبان را به هرزه آلایم
به مدح و ذم خسان نوک خامه فرسایم
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 621
ببسته است پری نهانیی پایم
ز بند اوست که من در میان غوغایم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1742
فارسی متن کا ماخذ: گنجور