شاعر: جامی
من آن نیم که زبان را به هرزه آلایم
به مدح و ذم خسان نوک خامه فرسایم
حدیث سفله خزف، عقد گوهر است سخن
زهی سفه که من این را به آن بیارایم
به ژاژ خاییم از دست رفت مایه عمر
کنون ز حسرت آن پشت دست می خایم
ز شعر شعر کزین پیش بافتم امروز
جز آب دیده و خون جگر نپالایم
فضای ملک سخن گرچه قاف تا قاف است
ز فکر قافیه هر لحظه تنگ می آیم
سخن چو باد و من از فاعلات و مفعولات
ذراع کرده شب و روز بادپیمایم
سحر به ناطقه گفتم که ای به رغم حسود
به کارگاه سخن گشته کارفرمایم
کشم ز طبع سخن سنج رنج رخصت ده
که سر به جیب خموشی کشم بیاسایم
جواب داد که جامی تو گنج اسراری
روا مدار کزین گنج قفل نگشایم
زمین
به دیدنت که من خو گرفته می آیم
بکش به غمزه که بر خویش می نبخشایم
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1461
به رنگ خامه ز بس ناتوانی اجزایم
به سودن مژه فرسوده شد سراپایم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2314
ببسته است پری نهانیی پایم
ز بند اوست که من در میان غوغایم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1742
به مهر داغ رسیده است جمله اعضایم
ز پای تا به سر خویش چشم بینایم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5767
فارسی متن کا ماخذ: گنجور