شاعر: امیرخسرو دهلوی
به دیدنت که من خو گرفته می آیم
بکش به غمزه که بر خویش می نبخشایم
چو بهر دیدن روی خودم بخواهی کشت
به خشم روی نتابی، گرت به خواب آیم
شبی به خواب نیاسوده ام، بیا که مگر
ز دولت تو به خواب اجل نیاسایم
گریست دیده بسی خون ز رشک حسرت، از آنک
شبی به کوی تو خاری خلید در پایم
ز بهر آنکه نبوسد کسی درت جز من
ز خون دل همه خاک درت بیالایم
گهی فتاده بدم نیم سوخته جانی
وزید بادی از آن کوی و برد بر جایم
برون نمی رود از کام تلخی هجرم
اگر چه من به سخن خسرو شکر خایم
زمین
به رنگ خامه ز بس ناتوانی اجزایم
به سودن مژه فرسوده شد سراپایم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2314
من آن نیم که زبان را به هرزه آلایم
به مدح و ذم خسان نوک خامه فرسایم
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 621
ببسته است پری نهانیی پایم
ز بند اوست که من در میان غوغایم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1742
به مهر داغ رسیده است جمله اعضایم
ز پای تا به سر خویش چشم بینایم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5767
فارسی متن کا ماخذ: گنجور