شاعر: صائب
دل از سفر ز بد و نیک باخبر گردد
به قدر آبله هر پای دیده ور گردد
ترا ز گرمروان آن زمان حساب کنند
که نقش پای تو گنجینه گهر گردد
ز شرم حسن محابا نمی کند عاشق
حجاب عشق مگر پرده نظر گردد
توانگری ندهد سود تنگ چشمان را
که حرص مور ز خرمن زیادتر گردد
اگر ز پای درآید نیفتد از پرگار
به گرد نقطه دل هرکه بیشتر گردد
ز روشنایی دل نفس گوشه گیر شده است
که دزد در شب مهتاب بیجگر گردد
طمع ز عمر سبکرو مدار خودداری
چگونه سیل ز دریا به کوه بر گردد؟
کجا رسد خبر دوستان به مشتاقی
که از رسیدن مکتوب بیخبر گردد
بس است زهد مرا بویی از شراب کهن
که خار خشک فروزان به یک شرر گردد
کشیده دار عنان نظر ز چهره یار
که این ورق به نسیم نگاه برگردد
چنین به جلوه درآیند اگر بلندقدان
فلک چو سبزه خوابیده پی سپر گردد
به روی تازه قناعت کن از ثمر صائب
که سرو و بید محال است بارور گردد
زمین
سرم فدات چو تیغ تو گرد سر گردد
دلم نماند که تیر ترا سپر گردد
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 930
جهان ما همه خاک است و پی سپر گردد
ندانم اینکه نفسهای رفته بر گردد
علامہ اقبالزبور عجمغزلیاتغزل شمارهٔ 20
ز می فروغ لب یار بیشتر گردد
ز آب، آتش یاقوت شعله ور گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3677
ز درد و داغ، دل تیره دیده ور گردد
زمین سوخته روشن به یک شرر گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3678
فارسی متن کا ماخذ: گنجور