شاعر: صائب
ز می فروغ لب یار بیشتر گردد
ز آب، آتش یاقوت شعله ور گردد
چه غم ز زخم زبان است خاکساران را؟
به گرد باد خس و خار بال و پر گردد
تو چون به جلوه مستانه قد برافرازی
فلک چو سبزه خوابیده پی سپر گردد
چنان که صبح شود اختر از نظر پنهان
ز خنده راز دهانش نهفته تر گردد
یکی هزار شود داغ در دل غمگین
زمین سوخته گلشن به یک شرر گردد
نظر به چشمه حیوان سیه نمی سازد
ز آب تیغ شهادت لبی که تر گردد
نمی شود به ضعیف از قوی ستم نرسد
همیشه کوه گران، بار بر کمر گردد
ثمر به سنگ گران است بر سبک مغزان
نهال ما به چه امید بارور گردد؟
چرا ز مردم بیگانه مردمی جوید؟
به چشم هرکه رگ خواب نیشتر گردد
در بهشت گشایند بر رخش صائب
مرا به میکده هرکس که راهبر گردد
زمین
سرم فدات چو تیغ تو گرد سر گردد
دلم نماند که تیر ترا سپر گردد
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 930
جهان ما همه خاک است و پی سپر گردد
ندانم اینکه نفسهای رفته بر گردد
علامہ اقبالزبور عجمغزلیاتغزل شمارهٔ 20
دل از سفر ز بد و نیک باخبر گردد
به قدر آبله هر پای دیده ور گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3676
ز درد و داغ، دل تیره دیده ور گردد
زمین سوخته روشن به یک شرر گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3678
فارسی متن کا ماخذ: گنجور