شاعر: امیرخسرو دهلوی
سرم فدات چو تیغ تو گرد سر گردد
دلم نماند که تیر ترا سپر گردد
بزن تو تیر که من آن سپر نمی خواهم
که دیده را ز رخت مانع نظر گردد
چو بر زمین گذری هیچ جانور نزید
ولی به زیر زمین مرده جانور گردد
مخور فریب جوانی به حسن ده روزه
که آفتاب چو بر اوج رفت در گردد
تو برنگشتی، جانا که بخت پاسم داد
مباد هیچ کسی را که بخت برگردد
خیال تست شب و روز چشم من، شک نیست
که گل فروش به گرد گلاب گر گردد
دلم به روی تو مستسقی است بر لب آب
که هر چه بیش خورد آب، تشنه تر گردد
چه تاب جرعه دردی کشان عشق آرد
تنک دلی که هم از بوی بیخبر گردد
ز دل چگونه فراموش گردد آنکه دمی
هزار بار به جان خراب در گردد
نه آرزوست که خسرو به درد گرید، لیک
چو دل بسوزد ناچار دیده تر گردد
زمین
دل از سفر ز بد و نیک باخبر گردد
به قدر آبله هر پای دیده ور گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3676
ز می فروغ لب یار بیشتر گردد
ز آب، آتش یاقوت شعله ور گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3677
ز درد و داغ، دل تیره دیده ور گردد
زمین سوخته روشن به یک شرر گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3678
جهان ما همه خاک است و پی سپر گردد
ندانم اینکه نفسهای رفته بر گردد
علامہ اقبالزبور عجمغزلیاتغزل شمارهٔ 20
فارسی متن کا ماخذ: گنجور