شاعر: صائب
چند جان سختی ما سنگ ره ما باشد؟
صدف ما گره خاطر دریا باشد
رحمت آن نیست که طاعت نکند عصیان را
سیل یک لحظه غبار دل دریا باشد
نیستم عقل که مردود نظرها باشم
درد عشقم که مرا در همه دل جا باشد
طالب گوهر عشقی، دل روشن به کف آر
لگن شمع تجلی ید بیضا باشد
اشک عشاق، نظر بسته به دامان آید
طفل این قوم گریزان ز تماشا باشد
هر که با دختر رز دست در آغوش کند
می خورم خونش، اگر پنبه مینا باشد
عجبی نیست که رفتار فراموش کند
عرق از بس به رخش محو تماشا باشد
هر که را درد طلب نیست غم رزق خورد
رزق ما در قدم آبله پا باشد
دل صائب نکشد ناز ترشرویی بحر
روزی این صدف از عالم بالا باشد
زمین
به که چندی دل ما خامشی انشا باشد
جرس قافلهٔ بینفسیها باشد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1177
تا در آیینهٔ دل راه نفس واباشد
کلفت هر دو جهان در گره ما باشد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1178
هر که را با خطِ سبزت سرِ سودا باشد
پای از این دایره بیرون نَنِهَد تا باشد
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 157
عاشقان را چه غم از سلسله پا باشد؟
موج کی مانع آمد شد دریا باشد؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3433
ساقی بزم اگر آن دلبر رعنا باشد
دور اول همه را نشأه دوبالا باشد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3435
فارسی متن کا ماخذ: گنجور