شاعر: صائب
عاشقان را چه غم از سلسله پا باشد؟
موج کی مانع آمد شد دریا باشد؟
پیش چشمی که نرفته است ازو آب حیا
در و دیوار جهان دیده نابینا باشد
سنگ را صنعت فرهاد به حرف آورده است
ناز تحسین نکشد کار چو گویا باشد
با نسیم سحری دست و گریبان گردد
رشته شمع، گر از پنبه مینا باشد
قلزم از روی گهر گرد یتیمی نبرد
یوسف مصر به صد قافله تنها باشد
شمع در پرده فانوس نماند پنهان
هر چه در دل بود از جبهه هویدا باشد
در تنوری چه قدر جلوه نماید طوفان؟
شور دیوانه به اندازه صحرا باشد
چهره عاقبت کار به روشن گهران
هم ز آیینه آغاز هویدا باشد
خال رخسار تو از زلف دلاویزترست
نقطه ای نیست درین صفحه که بیجا باشد
کف بی مغز چه پروای معلم دارد؟
روی عنبر سیه از سیلی دریا باشد
نکشد سر به گریبان خجالت صائب
هر که امروز در اندیشه فردا باشد
زمین
به که چندی دل ما خامشی انشا باشد
جرس قافلهٔ بینفسیها باشد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1177
تا در آیینهٔ دل راه نفس واباشد
کلفت هر دو جهان در گره ما باشد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1178
هر که را با خطِ سبزت سرِ سودا باشد
پای از این دایره بیرون نَنِهَد تا باشد
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 157
چند جان سختی ما سنگ ره ما باشد؟
صدف ما گره خاطر دریا باشد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3434
ساقی بزم اگر آن دلبر رعنا باشد
دور اول همه را نشأه دوبالا باشد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3435
فارسی متن کا ماخذ: گنجور