شاعر: صائب
شراب نامرادی بی خمارست
به قدر تلخی این می خوشگوارست
جواب خشک ازان لبهای سیراب
به کشت عاشقان ابر بهارست
ازان چشم تو رنجورست دایم
که هم بیمار و هم بیماردارست
ز چشم یار قانع شو به دیدن
که پرسش بر دل بیمار بارست
نمی خیزد سپند از جا ز حیرت
در آن محفل که آن آتش عذارست
صبا را منفعل دارد ز جولان
اگر چه بوی گل دامن سوارست
بود لازم غضب را دل سیاهی
پلنگ از خشم، دایم داغدارست
وصال آفتاب عالم افروز
نصیب شبنم شب زنده دارست
به نرمی کن زبان خصم کوتاه
که عاجز از نمد، دندان مارست
گذشتن مشکل است از سینه صافان
که در گل پای سرو از جویبارست
محک را از سیه رویی برآرد
زر سرخی که کامل در عیارست
رخ مقصود بی پرده است صائب
اگر آیینه دل بی غبارست
زمین
مرا داغ تو بر جان یادگارست
فدایش باد جان چون داغ یارست
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 158
هوس دل را شکست اعتبارست
به یک مو حسن چینی ریشدارست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 645
سماع از بهر جانِ بیقرارست
سبک بَرجَه چه جای انتظارست؟
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 338
قرار زندگانی آن نگارست
کز او آن بیقراری برقرارست
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 347
چو آن کان کرم ما را شکارست
به هر دم هدیه ما را ده هزارست
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 357
به چشمم بی تو گلشن خارزارست
لب پیمانه تیغ آبدارست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2235
فارسی متن کا ماخذ: گنجور