شاعر: صائب
گرچه رویش ز لطافت ز نظر پنهان است
هر که را می نگرم در رخ او حیران است
می توان خواند ز پشت لب او بی گفتار
سخنی چند که در زیر لبش پنهان است
حسن او پا به رکاب از خط مشکین شد و باز
فتنه مشغول صف آرایی آن مژگان است
دل عاشق شود از پرده ناموس سیاه
این چراغی است که مرگش به ته دامان است
چرخ یک حلقه چشم است و زمین مردمکش
دو جهان زیروزبر چون دو صف مژگان است
شاهدی نیست سزاوار تماشا، ورنه
در گل تیره ما آینه ها پنهان است
ریشه نخل کهنسال فزون می باشد
حرص با طول امل لازمه پیران است
صائب از دیدن خوبان نتوان دل برداشت
ورنه برداشتن دل ز جهان آسان است
زمین
چَشْمِ پُرنور که مَسْتِ نَظَرِ جانان است
ماه اَز او، چَشْم گِرِفْتهست و فَلَک، لَرْزان است
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 407
برق خاشاک گنه، روزه تابستان است
دود این آتش جانسوز به از ریحان است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1485
زنگ آیینه من صحبت بیدردان است
نفس سوختگان مغز مرا ریحان است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1486
(جسم زاری است که با آه به هم پیچیده است
گردبادی که درین بادیه سرگردان است)
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1487
از گرانخوابی ما عمر سبک جولان است
لنگر کشتی ما بال وپر طوفان است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1488
خط نارسته که در لعل لب جانان است
همچو زهری است که در زیر نگین پنهان است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1489
فارسی متن کا ماخذ: گنجور