شاعر: صائب
از گرانخوابی ما عمر سبک جولان است
لنگر کشتی ما بال وپر طوفان است
سادگی بین که همان فکر اقامت داریم
گرچه گوی سر ما در خم نه چوگان است
می برد قامت خم رو به اجل پیران را
این کمانی است که چون تیر سبک جولان است
نیست پروای عدم دلزده هستی را
از قفس مرغ به هر جا که رود بستان است
هیچ کس ز اهل بصیرت دل ما را نشناخت
جوهری را چه گنه، گوهر ما غلطان است
دل سرگشته به کونین نمی آمیزد
گوی آماده زخم از دو سر چوگان است
تو نداری سر آزادی ازین بند گران
ورنه هر موجه این بحر بلا سوهان است
هر که در دایره پرده نشینان سخن
بی طلب پای نهد، سنگ ته دندان است
چون فلاخن که کند سنگ سبک جولانش
خواب سنگین سبب شوخی آن مژگان است
دل روشن نکند دعوی دانش صائب
عرض جوهر ندهد آینه چون رخشان است
زمین
چَشْمِ پُرنور که مَسْتِ نَظَرِ جانان است
ماه اَز او، چَشْم گِرِفْتهست و فَلَک، لَرْزان است
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 407
برق خاشاک گنه، روزه تابستان است
دود این آتش جانسوز به از ریحان است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1485
زنگ آیینه من صحبت بیدردان است
نفس سوختگان مغز مرا ریحان است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1486
(جسم زاری است که با آه به هم پیچیده است
گردبادی که درین بادیه سرگردان است)
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1487
خط نارسته که در لعل لب جانان است
همچو زهری است که در زیر نگین پنهان است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1489
گرچه رویش ز لطافت ز نظر پنهان است
هر که را می نگرم در رخ او حیران است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1490
فارسی متن کا ماخذ: گنجور