شاعر: سعدی
زمین
گر شود بحرِ کفِ همت تو موج زنان
ور شود ابر سر رایت تو توفان بار
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 58
اختران را شب وصلست و نثارست و نثار
چون سوی چرخ عروسیست ز ماه ده و چار
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1092
روستایی بچهای هست درون بازار
دغلی لاف زنی سخره کنی بس عیار
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1093
نیست بی خار درین بادیه یک آبله وار
پای فرسوده چه گل چیند ازین نشترزار؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4659
باد دستانه مکن خرج نفس رازنهار
که برآردنفسی رازجگر صبح دوبار
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4660
از پس پردهٔ دل دوش بدیدم رخ یار
شدم از دست و برفت از دل من صبر و قرار
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 387